۱۴۰۴.۱۲.۰۴

حاجیه معصومه حسینی‌زاده مادر جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان پس از چهل و سه سال چشم انتظاری برای دیدار فرزندش، در شب پنجم ماه مبارک رمضان آسمانی شد.

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، چشم‌انتظاری مادر شهید احمد متوسلیان، روایتی از استقامت بی‌زمان مادری بود که امید را با اشک و دعا در هم آمیخت؛ سال‌ها قاب عکس جوان رشیدش را به سینه چسباند و هر بار که از او ‌پرسند، گفت «برمی‌گردد».

 در نگاه حاجیه معصومه حسینی‌زاده، غیبت فرزند پایان نداشت و ادامه راهی بود که با ایمان آغاز شد. انتظار او نه فقط نشانه‌ دلتنگی، که تجلی صبر زنی بود که در سکوت، تاریخ پایداری ایران را معنا می‌کرد.

انتشارات سوره مهر در روایت آغاز این چشم‌انتظاری و وقایعی که برای حاج احمد متوسلیان، فرزند این بانوی صبور اسلام، رخ داده دو کتاب را منتشر کرده است؛ کتاب‌هایی برای شناخت این فرمانده بزرگ. بر همین اساس خوب است که بدانیم:

کتاب «فرمانده جدید» به قلم حسین نیری نهمین جلد از مجموعه قصه فرماندهان است که به صورت داستانی به زندگی و رشادت‌های «احمد متوسلیان» می‌پردازد. متوسلیان در مبارزات انقلاب اسلامی ۵۷ نقشی فعال ایفا کرد. وی در پاکسازی شهرهای کردستان از وجود ضدانقلابی‌ها نقشی چشمگیر داشت. متوسلیان ‌در سال ۱۳۶۰ تیپ ۲۷ محمد رسول‌اللّه(ص) را تشکیل داد و در عملیات‌های فتح‌المبین و بیت‌المقدس حضوری مؤثر داشت. در سال ۱۳۶۱ برای کمک به مردم سوریه و لبنان به آن کشور عزیمت کرد و علیرغم داشتن مصونیت دیپلماتیک، توسط شبه نظامیان مارونی دستگیر شد و هیچگاه به ایران بازنگشت.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«عصایش را در خاک فرو می‌برد و بالا می‌رفت. آن قدر که افق را به خوبی دید افق تاریک بود و گاه گاه منوری در آسمان، چهره انتهای آسمان را روشن می‌کرد. حاج احمد پرسید: «بسیجی می‌دانی آنجا کجاست؟» پسرک صورت گرد خود را بالا کشید تا او هم بتواند خوب ببیند. چیزی ندید همه جا تاریک بود. حیران به حاج احمد نگاه کرد و گفت: «نه، چیزی نمی‌بینم.» حاج احمد آرام دستش را بالا آورد و به انتهای افق اشاره کرد. گفت:«بسیجی آنجا انتهای افق است. من و تو باید پرچم خود را در آنجا در انتهای زمین برافرازیم. هر وقت پرچم را در آنجا زدی زمین، آن وقت بگیر و راحت بخواب.» پسرک صورت گرد حیران مانده بود. آیا می‌توانست پرچم خود را در انتهای زمین به اهتزاز درآورد؟ کی؟»

کتاب «مرد» به قلم داوود امیریان در این اثر به روایت سه بخش از زندگی حاج احمد متوسلیان پرداخته است. امیریان در این کتاب روایتی داستان‌گونه از زندگی حاج احمد متوسلیان ارائه می‌دهد و مخاطب را با زوایای پنهان زندگی وی آشنا می‌کند. در بخش اول به دوران حضور حاج احمد در مریوان می‌پردازد و بخش دوم به تشکیل تیپ ۲۷ حضرت رسول (ص)، فرماندهی حاج احمد و رفتن او به جنوب تا اسارتش در لبنان اختصاص دارد. همچنین بخش سوم کتاب به دوران بعد از اسارت حاج احمد نگاهی کوتاه داشته است.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

از صبح روز بعد، رضا شاهد جنب‌وجوش غریبی در بیمارستان بود. نقاش‌ها روی دیوارها بتونه‌گیری می‌کردند و خراش‌ها و سوراخ‌ها را پر می‌کردند تا کارشان را شروع کنند. چند بسیجی سرگرم تعمیر لوله‌کشی بیمارستان بودند. پرستاران جدید روتختی‌ها و لباس بیماران را عوض می‌کردند، بر زمین تی می‌کشیدند، پنجره‌ها را دستمال می‌کشیدند. رضا، اعظم را دید که پرونده‌ها را تنظیم می‌کند و پرستاران را برای انجام کارهای مختلف به این طرف و آن طرف می‌فرستد.

بعدازظهر، احمد به همراه جوانی که ریشی نرم و بور داشت آمد و به اعظم گفت: «آمدم به همراه علی آقا برق اینجا را تعمیر کنم. مجبوریم برق را قطع کنیم.»

اعظم با لبخندی که مایه‌ای از تعجب داشت گفت: «جالبه. نمی‌دانستم که شما با برق هم سر و کار دارید.»

احمد رو به علی گفت: «ناهیدی، برو فیوز کنتور رو بزن.»

رضا از گوشه چشم به اعظم نگاه کرد. اعظم که معلوم بود از بی‌اعتنایی احمد به سؤالش ناراحت شده، گره به ابرو انداخت و گفت: «یک ساعت دیگه عمل داریم. زود تمامش کنید.» و رفت. ناهیدی رو به رضا گفت‌: «این بنده خدا کیه؟ انگاری داره به زیردستاش دستور می‌ده.»

احمد گفت: «سرت به کار خودت باشه.»

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha