به گزارش روابطعمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، در اوج کارزار جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل به ایران، دفتر داستان حوزه هنری، روایتگر لحظههایی است که گاهی در خبرهای ناگوار جنگ گم میشوند. نگاهی از دل میدان به واقعیتهایی که تلاش میکند صداها و لحظههای ناب انسانی را در آشفتهبازار وقایع جنگ ثبت کند؛ این روایتها همه بخشی از مشاهدات میدانی ادامهدار خبرنگار اختصاصی ماست که در شمارههای پیدرپی منتشر میشود:
آخرین شیر
زمان از دستم در رفته بود. صداها با هم میآمد و هربار وهم سنگینتری میساخت. نمیشد همه را با هم، یکجا سر زد و عکاسی کرد. دلم میخواست یک فریم را هم از دست ندهم و همین استرسم را بیشتر می کرد. گاهی وقتها نمیرسیدم ناهار یا شام بخورم و گاهی از دلضعفه گوشهای از خیابان خوابم میبرد و با صدای بعدی از خواب میپریدم و سریع با چک کردن اخبار و مجوز رسمی و دوربین در دست، به سمت آوارها میرفتم. خبرگزاریها مملو از عکسهای دور بود و عکسهای دور دیگر به درد من یکی نمیخورد. من این کار را برای دلم میکردم. یک قرار شخصی با خودم داشتم و نمیخواستم جا بزنم.
***
حدود هشت شب است که به محلهای طرف سیدخندان رسیدم. در خبرها آمده بود یک ساختمان سه طبقه مسکونی بوده است. با پیک خودم را رساندم به محل.
انگار موشک بصورت قطری از خانه رد شده بود و اوریب بودن انفجار از همان لحظه اول توجهم را جلب کرد. اینطور وقتها ماموران امداد میگویند هیچ صدایی نیاید، شاید کسی زیر آوار زنده باشد. الحق که نفس همه حبس بود الا صدای زنی که دم در خانه روبرویی ضجه می زد و هوا را می شکافت.
به سمتِ صدا حرکت کردم. زنی مجروح و پتوپیچ و صورتِ پوشیده از خاک، روبروی خرابههایی که زمانی خانهاش بود، زانو زده بود. چشمهایش، دریایی از وحشت و درماندگی داشت که به دنبال چیزی میگشت که حتی خودش هم نمیدانست چیست. امدادگرها سعی داشتند او را آرام کنند، اما کلماتشان در برابر این آوار درونی، بیاثر بود. «آروم باشید خانم، ما اینجا هستیم کمکتون کنیم.»
«کمک؟ کمکم کنید بچهمو پیدا کنید! اون… ما طبقه اول بودیم»
صدایش با سرفهای خفه شد و پتویی که دورش انداخته بودند را گاز زد. بعد انگار چیزی یادش آمده باشد سریع از جایش خیز برداشت که یکی از زنان امدادگر جلویش را گرفت:
خانم تکون نباید بخورید.
زن آوار شد روی خودش و چنگ به موهایش زد:
یعنی کجا رفته پسرم. اون شیش ماهشم نشده. گرسنهشه بچم!
نگاهش به اطراف میدوید، اما انگار که چشمانش چیزی جز تصویری گنگ از فاجعه را نمیدید. در چشمهایش بهتی بود که باید قاب می بستم.
***
امدادگرها و سگهایشان با جدیت، شروع به بررسی دقیق ساختمان کردند و من سعی میکردم از دور فقط قاب ببندم و چیزی را ثبت کنم که خودم هم نمیدانم چیست. در دور اول یکی دو جنازه و چند نفر زخمی شناسایی شدند که همه را به سمت کوچه آوردند. صداها بیشتر میشد همراه با تذکر امدادگرها که باید سکوت را رعایت کنید.
دور دوم تجسس شروع شد. همسایهها آمار دقیقی از حاضرین در ساختمان به امدادگرها دادند و از قرار معلوم فقط یک نفر مانده بود که شش ماهش نشده بود. هر تکه آجر، هر فلزِ تابخورده، هر حفره ایجاد شده در دیوارها، با دقت وسواسگونهای مورد کنکاش قرار میگرفت.
هر حرکت امدادگر، هر نگاهِ مضطربشان، هر مکث کوتاهشان، داستانی ناگفته داشت. داستانی از زندگیهایی که در کسری از ثانیه، به تار و پود سنگ و آهک و غبار تبدیل شده بودند و آنها باید سفت میایستاند مثل بتن!
من، با دوربینم، این جستجویِ بینتیجه امدادگران را قاب بستم.
«چیزی نیست؟»
صدایِ مردی از میانِ آوار شنیده شد. یکی از امدادگرها، با چهرهای درهم، از لابهلای درهمپیچیدگیِ میلگردها و بتنها بیرون آمد. «فعلاً نه. مطمئنید اینجا بوده؟ شاید… شاید موج انفجار…» حرفش را خورد. یک لحظه حواسش پرت شد از اینکه دیوارهای طبقه اول پودر شدند و ممکن است صدایش خیلی راحت به گوش زن برسد.
ناخودآگاه نگاهم از میان میلگردها و ستونهای ریخته شده به سمت زن پتوپیچ رفت که چند همسایه و یکی دو امدادگار بالای سرش بودند.
هر دقیقه، به کندیِ ساعتها میگذشت. آوارها، مثل دیوارهایی بلند، صحنه را از دید ما پنهان میکردند. امدادگرها، با چهرههایی خسته و آغشته به خاک، زیر و رو میکردند. ناگهان، صدای یکی از آنها، با لحنی متفاوت، توجه همه را جلب کرد. «اینجاست! فکر کنم پیداش کردم!»
همه به سمتش هجوم بردیم. در میانِ تودهای از آجر و چوب خردشده، پتو یا پارچهای تیرهرنگ به چشم میخورد. با احتیاط، آن را کنار زدند. و آنجا بود. کوچک، بیحرکت، و پوشیده از غبار.
نفسی که حبس کرده بودم، حالا با صدایی ناخواسته بیرون آمد. یکی دو نفرشان از شدت هیجان به سمت همکارشان دویدند.
«زندهس؟»
نگاهها به هم گره خورد و من دیدم کسی که کودک را در دست داشت، شانههایش می لرزید. دوستانش ناخوداگاه به سمت مادر کودک برگشتند. نگاه زن، مثل یک
محمدحسن: مغناطیس قدرتمند، به سمت آن پارچهی تیره کشیده شد. می خواست خیز بردارد که امدادگرانِ دیگر سد راهش شدند. صدای جیغهایش کل کوچه را برداشته بود.
***
امدادگر، با دستانی که میلرزید، برای رعایت حرمت، پارچه را دوباره روی کودک کشید و آن را با احتیاط به سمت مادر برد.من قاب بستم هرچند از بس چشمهایم خیس بود نفهمیدم عکسها فولو شده یا نه.
هنوز نمیتوانستم مسیر امدادگر که بین مادر و سایر جنازهها مردد بود را قاب ببندم. امدادگر نمیخواست فاجعه بیشتری رقم بخورد و قدمهایش سنگین بود. اما زن کار را برایش راحت کرد. به سمتش دوید و کودکش را از دستش گرفتگ سایر امدادگرها مانعش نشدند.
مادر، جسد بیجان کودکش را در آغوش گرفت. بهت زده نگاهی به او کرد. دستی روی صورتش کشید و خاکها را از سر و صورتش تکاند. امدادگرها اشکهایشان را با پشت دست پاک میکردند و من روی بلوک بتنی وا رفته بودم. زن نمیخواست باور کند چیزی که فهمیده بود را.
_ گرسنشه پسرم. سینهم رگ کرده. دیگه باید بیدارش کنم.
بعد هاج و واج پی کنجی گشت. کنار جنازهها خلوت بود. دوید با کودکش. پتویش را هم با خودش برد. در راه یکی دوبار زمین خورد و هر بار فقط حواسش پی پسرش بود که آسیبی نبیند. یکی دو امدادگر دویدند به سویشان. زن نشست کنار یکی از کاورهای مشکی.
پتو را روی سرش کشید و تقلایش زیر پتو نشان میداد که کودکش را شیر میدهد. امدادگرها دور تا دورش، پشت به او حلقه زدند تا کار مادر تمام شود. بعدها شاید ببینید چند امدادگر دور تا دور و پشت به یک جسم پتوپیچ، دست روی پیشانیشان گذاشتهاند. انگار که ایستاده روضه گوش میدهند و گریه میکنند...
نظر شما