به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، فریبا یوسفی در یادداشتی درباره شهیده فاطمه سادات میر نوشته است:
«ریلهای زنگزده» را مرور میکنم در جستوجوی دنیای بیزنگ و بیغبار، دنیای ساده اما گسترده، عمیق و پوشیده در هالههای ابهام شاعری که مرگ را سرد، و شهود و تماشا را گرم سروده بود:
سرد است
روزی که «مرگ» بیاید
در آینه بنشیند
و من «گرم» تماشایش شوم (ریلهای زنگزده، صفحۀ 89)
تجربۀ ما از زیستنِ ناامن، زیاد نیست؛ دوازده روز، و پنجاه و چند روز دیگر، و شاید کمی بیشتر. هنوز درک زندگیِ خالی از امنیت، آنقدر نشده که در تمام شئون و رفتارهای ما اثرگذار باشد. ما هرلحظه منتظریم همه چیز به زودی سرجای خودش قرار بگیرد و زندگی به حالت عادی برگردد؛ اگرچه همین روزهای محدود هم برای تجربههای تازه و ناآشنا، بسیار زیاد بود و رویدادها به حدی بزرگ، پیاپی، تلخ و تاریخبرهمزننده بودند که هر انسانی را دچار تحولی بیسابقه میکردند. اما همین تجربه در مقیاسی وسیعتر و کاملا پنهان، برای افراد خاصی در جامعه، دائمی بود، بیآنکه هیچکس بداند یا درکی از آن داشته باشد. حالا میتوانیم با نگاهی تازهتر با خود بیندیشیم که لابد از خلاء برخی تجربهها بوده که درک بعضی رویدادها، بعضی رفتارها، بعضی تصمیمگیریها، بعضی حرفها و حتی بعضی شعرها برای ما دشوار بود. این حال را در مطالعۀ شعرهای شهید فاطمهسادات میر، میتوان بارها و بارها تجربه کرد:
کلاغها زیاد شدهاند
و من میترسم با روزنامه تصادف کنم
میترسم اخبار تلویزیون تعقیبم کند
میترسم گوشیام را همراهم زندانی کنند
مراقب خودت باش
محبوب من! (صفحۀ 11)
خواندن این سطرها، آن هم در روزهای پس از شهادت شاعر، برای کسانی که حتی انس و الفتی هم با شعر نداشتهاند، حرفهای ناگفتنی بسیاری دارد. این اضطراب نجیب که در پنهانیترین لایههای متن نهفته و اکنون با دانستن شرایط زندگیِ شاعر، خود را به ناگهان آشکار ساخته است، در تمام لحظات زندگی شاعر با او بوده و از او زنی ساخته که هیچیک از دوستان، نزدیکان، همکلاسیها، همکاران، همسایگان و همراهانش، به این حالِ همیشهمنقلبِ درونی او راهی نداشته و آن را درنیافتهاند. تجربههای عارفانهای را که جز در میان کتابهای کهن و زیر لایههای غبار زمان نمیشد یافت، این شاعر بدون هیچ نشانه یا تظاهری، خواه و ناخواه میزیست؛ همنفسی با مرگ، زندگی را برای او پررنگتر کرده بود و جایی که زندگی پررنگتر جلوهگری کند، «آینده» دائما در «حال» رنگ میبازد و آنچه با قوت خود را به رخ میکشد، «اکنون» است:
زودتر از من بیدار شده بود
صبح
و حالا داشت عصرانهاش را میخورد
من اما با ساعت، خوابم برده بود
و حتی اگر خودم را از پنجره به پایین برج پرتاب میکردم، به او نمیرسیدم
او آینده بود
و من حالی که داشت میگذشت ... (صفحه 21)
زیستن در لحظه از سویی، و جلایافتنِ جانِ انسان در توجه به مرگ، از سویی دیگر، بر وجه کیفیِ زندگی با تمام جزییاتش میافزاید، در چنین انسانی کیفیت عشق، انتظار، شادی، امید، غم، مهربانی، دوستی، آرزوها و ... همه در سطحی فراتر از معمول است، و توصف او از «انتظار» میشود این شعر:
اما همین انتظار صدایت
از پشت این درهای تا همیشهبسته
مرگ را به غیرت انداخت
که یک روز بیاید
پشت در بایستد
و دستش را از روی زنگ برندارد... (صفحه 61)
با کمی دقت، میبینیم حتی تنهایی چنین انسانی هم با تنهایی مردم عادی فرق دارد. ما تنهاییهای خود را چهطور به تصویر میکشیم و چهگونه از تنهابودن خود گلایه سر میدهیم؟ تنهایی ما در محیطی آزاد شکل میگیرد و در محیطی گسترده نفس میکشد. فقط تنهاییست و همین قدر هم غالبا غیرقابل تحمل است، تنهایی ما، تنهایی یک آدم کاملا معمولیست که میل دارد از فضایی اندوهبار و آکنده از خویشتنی کسالتبار، به گسترۀ امن وصل و قرار برسد، در حالی که در تصویری شگفت، شاعر تنهایی خود را با تصویر ماه که در اعماق آبها هم از شکنندگی در امان نیست، همانند میبیند:
به دنبالت زمین را چرخیدهام
آن قدر که
فرقی ندارم با ماه
که تنها
دیوانه
و شکننده
در اعماق آبهاست (صفحه 65)
شاعر آن معجزهگریست که گاه بیآنکه بداند، از یک کلمه، دنیایی از معانی را بیرون میکشد، این اعجاز وابسته و متعلق به «کلمه» است، بهعلاوه، حالی که شاعر هنگام احضار کلمات دارد، با انتخاب ویژۀ کلمات، به خلق و تجلی این معجزه میانجامد؛ این است که گاه مرزهای زمان در یک شعر محو میشوند، و یک تصویر یا یک مفهوم رنگ پیشگویی به خود میگیرد، مثل این شعر که در هشت سطر، تصویرهای ویژهای از رفتن ترسیم کرده است و گویی شاعر جایی فراتر از امروز ایستاده و مشغول تماشای وقایعیست که قرار است رخ دهد و صداهایی را میشنود که قرار است گفته شود:
میروی
و رد پایت را میپوشانند
برفها، شکوفهها، برگها
جاده را با خودت میبری
میروی و بعد از تو
نقشهها تغییر میکنند
نقشها تغییر میکنند
و فصلها از آخر آغاز میشوند (صفحه 75)
آنگاه خطاب به همۀ ما که ماندگان و جاماندگانیم، و هنوز در همان دنیای مکرر، با همان رفتارهای همیشگی، و عادتهای معمولِ زندگی مشغولیم، چیزی میگوید که خوب است خارج از دریافتهای متعارف، با آن مواجه شویم تا صدایش را بهتر بشنویم، تا تکرارش هم برایمان تازگی داشته باشد، بلکه بتوانیم کمی تازهتر شویم:
هستی
و چهقدر خوب است
که این شعرها را میخوانی
بدون اینکه تکان بخورند حتی پلکهایت
چهقدر خوب است
که روبهرویم مینشینی و آرام فرو میروی در چشمهایم
چهگونه تکرارم
برایت این همه تازگی دارد!
و چهگونه در کنار تو یادم میرود که رفتهام! (صفحه 93)
و بعد برای تأکید، با آن ذهنِ پیشرو و خیالِ مشاهدهگر که گویی از همان روزها هم شهید و در حال مشاهده بوده است، در شعری دیگر، چیزی میگوید که بیشتر به رویا شبیه است؛ به خواب، به خیال، و درک اعجاز این تصویر برای ما سختتر و شگفتتر میشود چرا که شهود شاعر است از روزهایی که بعدها آمدند و شاعر پیشتر، آن را در ذهن خود مشاهده کرده بود:
بعید است
زنگ صدایم را نشناسی
دستهایم هنوز از گوشۀ اتاق آویزاناند
و جای انگشتانم روی آینه خاک میخورد
روی لاشۀ این تخت فلزی
خودم را به خواب زدهام
تا فکر کنی زنگ زدهام! (صفحۀ 99)
و شهادت او، نقطۀ وصل اوست که در تسلیم آخرین نفس به دلدارش، در تصویری بهغایت عاشقانه و روشن ترسیم میشود؛ وصفی کاملا عاشقانه، زنانه، لطیف، کوتاه و گویا:
از نفسهایم
یکی مانده
ـ تنها یکی ـ
جلوی آینه کنار عطر و پیراهنم
روزی که بیایی
یک نفر باید در آغوشت بگیرد!
در آغوشت بمیرد! (صفحۀ 87)
نظر شما