به گزارش روابط عمومی حوزه هنری، در این جلسه محمدرضا سنگری، پژوهشگر و استاد دانشگاه، به واکاوی یکی از مفاهیم کلیدی و چالشبرانگیز در منظومه فکری مولانا و جایگاه «غیرت» در عرفان اسلامی و بازخوانی پیوندِ پرآشوب و در عین حال متعالی میان مولانا و شمس تبریزی پرداخت.
«غیرت»؛ از تملکجوییِ انسانی تا پرتوی الهی
استاد سنگری در ابتدای این جلسه با گریزی به مباحثِ طرح شده در هفتههای گذشته، بحث «غیرت» را از زوایای تازهای بررسی کرد. او با اشاره به کلام مولانا تأکید کرد که هرگونه حسِ غیرت و حمایتی که در وجود انسان نهادینه شده است، تنها سایهای کوچک از «غیرت حضرت حق» است.
سنگری در تبیین این مفهوم تصریح کرد: انسان فطرتاً آمده است تا ذرهای از این پرتو بیکران الهی را در جان خود کسب کند. خداوند در لحظه، فیضِ خود را به بنده میرساند و میانِ طلبِ بنده و اجابتِ الهی هیچ فاصلهای نیست؛ آنگونه که میفرماید من از رگ گردن به شما نزدیکترم. این قربِ الهی، سرچشمه آن غیرتی است که در مؤمنِ عاشق متجلی میشود.
این استاد دانشگاه با تمایز قائل شدن میان حسادتهای خردِ انسانی و غیرتِ کلیِ الهی، ابیات کلیدی مثنوی را چنین شرح داد: «غیرت حق بر مثَل گندم بوَد / کاهْخرمن غیرتِ مردم بود»
او توضیح داد که در نگاه مولانا، غیرتِ مردم اغلب آمیخته به حسادت و تملکجویی (مانند کاه) است، در حالی که غیرتِ حق، محافظت از گوهرِ جان و مسیرِ حقیقت (مانند گندم) است؛ بنابراین اصلِ تمامِ غیرتها در عالم، الهی است و غیرتِ خلق، تنها فرعی بر آن اصلِ اصیل است.
بخش دوم سخنان سنگری به ورود شمس تبریزی به قونیه و دگرگونی عظیم در زندگی مولانا اختصاص یافت. او با ترسیم فضای قونیه در سال ۶۴۲ هجری، شمسِ ۶۰ ساله با ظاهر و شمایلی متفاوت (ژولیده) را در تقابل با مولانا ۴۰ ساله تصویر کرد. پرسشی که شمس در نخستین برخورد با مولانا مطرح کرد، چون جرقهای بود که انبارِ مستعدِ وجودِ مولانا را به آتش کشید.
سنگری گفت: شمس تنها ۴ ماه در قونیه حضور داشت، اما همین حضورِ کوتاه، چنان لرزهای بر بنیانِ زندگی مولانا انداخت که جهان او را برای همیشه دگرگون کرد. این حضور، مولانا را از حلقه مرادان و مریدانش جدا کرد و همین امر، حسادتِ نزدیکان، از جمله فرزندش علاءالدین را برانگیخت. رفتارهای شمس با معیارهای عادیِ آن روزگار همخوانی نداشت؛ شمس در نظرِ دیگران “شبهدیوانه” مینمود، اما آنچه مولانا را مسحور کرده بود، جهانِ شگفت و لاهوتیِ شمس بود.
مثنوی؛ فرزندِ فراق و گدازههای روح
در ادامه، استاد سنگری به تشریح رنجهای پس از هجرتِ ناخواسته شمس پرداخت. او توضیح داد که چگونه رفتنِ شمس، مولانا را به وادیِ بیتابی و «فراق» افکند. مریدان که عمقِ فاجعه را دریافته بودند، به دنبال شمس راهی حلب شدند و با خواهش و تمنا او را به قونیه بازگرداندند. این بازگشت، «بهارِ عمرِ مولانا» را رقم زد، اما دیری نپایید که حسادتها دوباره شعلهور شد و شمس برای همیشه رخت از قونیه بست.
سنگری در پایانِ این بخشِ گفت: «تمامِ تلاشهای مولانا برای یافتنِ دوباره شمس بینتیجه ماند. اما این غیبتِ ابدی، آغازی بود برای آفرینشِ بزرگترین اثر عرفانی جهان. مثنوی، نه در آرامشِ کتابخانه، که در کورانِ این فراقِ جانکاه و از دلِ گدازههای روحِ مولانا متولد شد. او ناله میکرد، زیرا میدانست که خداوند، این نالهها و غمها را از هر دو عالم بیشتر دوست دارد؛ چرا که این ناله، پلی است برای پیوندِ دوباره با حضرت حق.»
این نشست با خوانش ابیاتی از دفتر نخست مثنوی و شرحِ تفصیلیِ سنگری بر ابیاتِ مربوط به «غیرت» و «عتاب» به پایان رسید؛ ابیاتی که نشان میدهد چگونه مولانا حتی در گلایه از یار، به دنبالِ وصال و توحیدِ نهایی است:
«شرح این بگذارم و گیرم گله / از جفای آن نگار ده دله
نالم ایرا نالهها خوش آیدش / از دو عالم ناله و غم بایدش»
نظر شما