به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی به نقل از جوان آنلاین؛ طلبهای بود که بوی کتاب از کلامش حس میشد، کسی که در کنار متون دینی، به خواندن رمانهای خارجی هم دل میسپرد و از پنجره ادبیات، جهان را میدید. ذهنش در میان سنت و نوگرایی، راهی برای فهم بهتر انسان و زمانه پیدا کرد. ارتباطش با روشنفکران از او چهرهای گفتوگوگر ساخت. کسی که به جای فاصله گرفتن از اندیشههای متفاوت، با آرامش و اعتمادبهنفس به سراغ گفتوگو میرفت و از هر مواجهای فرصتی برای فهم بیشتر میساخت. آری، سیدعلی خامنهای را میگویم، کسی که در نگاهش، کشور خانهای بود که باید برای آبادانیاش دل سوزاند و برای آیندهاش اندیشید. حس مسئولیت، در کنار مهرش به جوانان، او را به طلبهای مردمی بدل کرد و دیگر ویژگیهای ممتازش باعث شد تا دشمن حضور و تأثیرش را تاب نیاورد.
پای صحبت بسیاری از کسانی که از نزدیک با ایشان رفتوآمد داشتهاند که بنشینیم، هر یک از دریچهای از زبان احترام، همدلی و مهربانیاش میگویند. سورنا جوکار، از شاعران جوان کشورمان یکی از همین افراد است که برداشت و درک خود از شخصیت آقای خامنهای را اینگونه تعریف میکند:
«وقتی شیوه شهادت ایشان را نگاه میکنیم، اینطور حس میشود که انگار تمایل خودشان هم بر این بود که اصلاً بیش از آن چیزی که دیده شدند، کسی ایشان را نشناسد. اگر ما به کتابخانه ایشان دسترسی داشتیم، یقیناً یادداشتها، عکسها، گنجینهها و اسناد بسیار عجیبی به دست میرسید و کمک میکرد تا ایشان را بهتر بشناسیم، اما متأسفانه اکنون اینها را از دست دادهایم.
شاید اینکه میخواستند در حرم حضرت امام رضا(ع) به خاک سپرده شوند نیز به همین دلیل باشد؛ تا شیوه و سلوک خودشان را ادامه دهند. آدمهای بزرگ زیادی در حرم حضرت امام رضا(ع) خاکسپاری شدهاند و هیچکدام از ما آنها را نمیشناسیم. عظمت خود امام رضا(ع) باعث میشود هرچقدر دیگران بزرگ باشند، به چشم نیایند؛ انگار کنار خورشید، شمع و فانوس روشن کنید. من حس میکنم این انتخاب هم برگرفته از شیوه و منش ایشان بود که نمیخواستند مدفنشان به مرکز توجه تبدیل شود. در غیر این صورت، اگر برای آقای خامنهای حتی در صعبالعبورترین نقطه هم مزاری آماده میشد، آنجا یقیناً به یکی از شلوغترین نقاط کره زمین تبدیل میشد. اما به نظرم همین که به حرم امام رضا(ع) میروند، به این معناست که گویا همچنان میخواهند در پرده بمانند.
شناختی که من از حضرت آقا دارم این است که تصور میکنم ایشان بسیار بیش از آن چیزی که ما بتوانیم تصور کنیم، شخصیتی متفکر و روشنفکر بودند. متأسفانه در روزگار ما، کلمه روشنفکر معنای اصلی خود را از دست داده و به کسی اطلاق میشود که ضد هر ارزشی باشد؛ اما اگر این کلمه رنگ نباخته و به ابتذال کشیده نشده بود، من قسم میخوردم که روی کره زمین روشنفکرتر از آقای خامنهای کسی را نمیتوانستیم پیدا کنیم.
به تفاوت نظرات و فتاوای ایشان در برخی موضوعات با دیگر علمای عموماً سنتی دقت کنید؛ تفاوتهایی که وقتی جوانترها متوجه آن میشدند، به شوق میآمدند. یا در شیوه زندگی شخصیشان؛ از لباس ساده اما مرتب، نظم، ترکیب و آراستگی ظاهری گرفته تا نحوه مواجهه با جوانان و شیوه صحبت کردن با آنها. در جلسات خصوصی با شاعران نیز گاهی حرفها یا شوخیهایی میزدند که شاید خیلیها باور نمیکردند آقای خامنهای اهل چنین شوخیها و وقتخوشکردنهایی باشند. اینها نمودهای ظاهری و سادهای از وجهه روشنفکری ایشان بود.

همین نشستهای خصوصی که بعدها در قالب مستند و برنامه «غیررسمی» پخش شد را در نظر بگیرید. بارها دیدهام افرادی که چندان همراه جریان نبودند، وقتی ایشان را در «غیررسمی» میدیدند، نظرشان تا حدی تغییر میکرد. من حاضرم قسم بخورم عمده کسانی که با ایشان مخالفت داشتند یا محبتشان را در دل نداشتند، اگر چند دقیقه حضوری خدمتشان میرسیدند، نظرشان عوض میشد. محبتی هم که امروز در دل من نسبت به ایشان وجود دارد، حاصل همین دیدار حضوری است.
آقای خامنهای بسیار دوستداشتنی و بهشدت تأثیرگذار بودند؛ بهگونهای که افراد از شدت دوستداشتنی بودن ایشان در برابرشان متواضع میشدند. گاهی اصلاً احساس نمیشد که ما در برابر رهبر شیعیان جهان ایستادهایم یا در برابر چنین سید باوقاری که صولت و حشمت فراوانی داشت؛ زیرا همیشه احساس امنیت و آرامش روانی را به کسی که روبهرویشان بود منتقل میکردند.
نمونه این موضوع را در دیدارهای دانشجویی دیدهایم؛ جایی که دانشجویان بسیار بیپروا صحبت میکردند. یا در جلسات خصوصی که گاهی رفتارهای غیرمحترمانهای نیز رخ میداد، اما آقای خامنهای به اطرافیان میگفتند: «متعرض نشوید، مهمان من هستند.» به نظر من، این رفتار برآمده از منش بزرگواری، مهربانی و روشنفکری ایشان بود. شاید اگر وارد عرصه سیاست نمیشدند، مردم بهعنوان یک متفکر دینی و اجتماعی آنها را میپرستیدند؛ متفکری بسیار جذاب و چندوجهی که هم از نظر علمی، هم ادبی و هم شخصیتی ستودنی بود.
ما درباره آقای سیدعلی خامنهای در سال ۱۴۰۵ صحبت نمیکنیم. ایشان در روزگاری رمان میخواندند که حتی برای خانوادههای عادی، کتاب خارجی خواندن امری قبیح تلقی میشد؛ چه برسد به کسی که در خانوادهای فقیه و فقیهزاده رشد کرده بود. در آن دوران کتاب امانت میگرفتند و با اهالی شعر و موسیقی رفتوآمد داشتند و دلیل این نوع زندگی چیزی جز روحیه لطیف و نگاه خاص خودشان نبود.
شما تصور کنید فردی که هم محدودیتهای ذاتی و هم محدودیتهای بیرونی میتوانسته داشته باشد، تمام این کارها را انجام داده و بعدها تبدیل به رهبری میشود که سالها بعد، هنگام دیدار با رئیسجمهور لبنان، از دریچه ادبیات و روشنفکری پاسخی دقیق و روشن ارائه میدهد.
وقتی آنها آمده بودند تا بگویند حزبالله نباید مسلح باشد، ایشان پرسیدند: «آیا گوژپشت نتردام را خواندهاید؟» رئیسجمهور لبنان گفت نخواندهام، اما وزیر فرهنگشان گفت من آن را خواندهام. آقای خامنهای توضیح دادند که در این رمان، زنی زیبارو وجود دارد که همه به او نظر دارند و او همیشه خنجری همراه خود دارد تا کسی مزاحمش نشود. سپس فرمودند: لبنان همان زن زیباروست و حزبالله همان خنجر است؛ ابزاری که مانع تعرض دیگران میشود.
همانجا رئیسجمهور لبنان متوجه منظور ایشان شد. تصور کنید اگر کسی آن رمان را نخوانده بود، در آن لحظه چگونه میخواست چنین مثال دقیق و اثرگذاری بزند که مخاطب نیز فوراً متوجه شود.»

او خاطراتش از جلسات شعرخوانی را اینگونه بازگو میکند:
«سال ۱۴۰۳، بعد از ۱۳ سال، دوباره دعوت شدم تا در دیدار شاعران حضور داشته باشم. هنگام افطار، ناگهان فردی دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «شما با آقا کاری داشتید؟»
آن لحظه غرق در افکار خودم بودم و متوجه نشدم منظورش از آقا چه کسی است. گفتم: «نه.» او هم با عجله رفت. وقتی نگاه کردم ببینم کجا میرود، دیدم به سمت خود حضرت آقا رفت و اتفاقاً ایشان هم به من نگاه میکردند. آن فرد وقتی رسید، ظاهراً گفت که کاری نداشتم و آقا هم نگاهی کردند و دوباره مشغول افطار شدند. همان لحظه فهمیدم چه فرصتی را از دست دادهام.
حسرتی دردناک در دلم ماند. یک سال گذشت تا دیدار بعدی. این بار سعادت داشتم برایشان شعر بخوانم و فقط به این امید رفتم که حرفی را به خودشان بگویم. وقتی نوبتم رسید، عرض کردم اگر امکان دارد ۱۵ ثانیه نکتهای را بگویم که از سال گذشته در دلم مانده است. گفتم سال قبل چنین اتفاقی افتاد و من از روی هول و دستپاچگی گفتم کاری ندارم، اما بعد فهمیدم باید میگفتم بله، با آقا کار دارم و کار بسیار مهمی هم دارم؛ اینکه بیایم و بگویم شما را خیلی دوست دارم.
بعد همانجا گفتم: «مهمترین کار من دوست داشتن شماست؛ من شما را خیلی دوست دارم.»
خوشحالم که این حرف را جلوی آن همه آدم زدم و خجالت نکشیدم احساس واقعی خودم را بیان کنم؛ با وجود همه شماتتهایی که ممکن بود بعد از آن پیش بیاید. زمانی بود که اگر کسی در دیدار رهبری شعر میخواند، دیده میشد و مزایای زیادی نصیبش میشد. بسیاری از شاعران مطرح امروز نیز از همین جلسات شناخته شدند. اما از سال ۸۸ به بعد، شرایط برعکس شد و کسی که در این جلسات حضور پیدا میکرد، میدانست ممکن است حواشی زیادی را تحمل کند.
بنابراین باید خودش را هزینه میکرد و دنبال منفعتی نمیبود؛ هرچند همین نیز دستاوردی مهم، و شاید مهمترین دستاورد باشد؛ چراکه حرف شنیدن به خاطر یک عقیده یا انسانی که دوستش دارید، به نظر من نشانه صداقت و پاکبازی است. خوشحالم که دوست داشتن ایشان را خودم به خودشان گفتم و این حرف با واسطه منتقل نشد. این موضوع برای من بسیار ارزشمند بود و بابت آن لحظه هزاران بار خدا را شکر کردهام.
از لحظهای که خبر شهادت ایشان را شنیدهام تا امروز، شاید هزاران بار به خودم و خطاب به ایشان گفتهام: «من دروغ نگفتم؛ حقیقتاً بیش از هر کسی شما را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم.» امیدوارم به واسطه این محبت، همنشین ایشان باشیم.»
جوکار درباره آنچه از آقای خامنهای در ذهنش ثبت شده است نیز میگوید:
«درباره امام شهید، اولین چیزی که پس از شنیدن نامشان به ذهنم خطور میکند، لبخند ایشان و اصطلاح "آقاجون" است که زیاد استفاده میکردند. این واژه حالا بهدلیل تکرار فراوان، تکیهکلام خود من هم شده است. جالب اینکه از بس آن را تکرار کردهام، پسر سهسالهام هم وقتی من یا مادرش را صدا میزند، از همین اصطلاح استفاده میکند و در خانه ما مدام این لفظ شنیده میشود...»
نظر شما