۱۴۰۵.۰۲.۲۴

از این که ماکان کاکویه شبیه اسمش شد خیلی خوشم نیامد و دلم گرفت. چه می‌دانستم سال‌ها بعد یک صبح قرار است دو تا موشک به یک مدرسه بخورد و ماکان دیگری شبیه اسمش شود! آدم چه می‌داند که قرار است از کدام جنبۀ اسمش هویت بگیرد. ماکان می‌توانست مثل ماکان کاکویه مرد دلیری شود که کفایت و مردانگی و جود داشته باشد و در بخش های زیادی از ایران امیری کند.

به گزارش روابط‌عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، یک محقق به دنبال تحقیقاتش درباره شاهنامه و تاثیر نام بر سرنوشت افراد، می‌گوید:

«دورۀ کارشناسی ارشد باید پژوهشی می‌کردم برای درس شاهنامه. خیلی اتفاقی موضوع کارم شد: «نام‌پوشی و کتمان نام در شاهنامه و راز و رمز آن» اولش خیلی سرسری با موضوع برخورد می‌کردم. بعد کم کم پیش رفتم و دیدم چقدر نام روی هویت انسانی تاثیر می‌گذارد. اصلا گذشتگان ما معتقد بودند که نام، همۀ هویت انسان است و نباید به دشمن گفته شود وگرنه دشمن بر او چیره می‌شود به همین خاطر رستم نامش را از سهراب و اشکبوس پنهان کرد. حتی در آن پژوهش به این نتیجه رسیدم که ایرانیان تا فرزندانشان بزرگ نشده بود و مایۀ وجودی خود را نشان نداده بود اصلا برایش اسم انتخاب نمی‌کردند! نمونه‌اش فریدون که سه پسر داشت و نام پسرانش را بعد از این که بزرگ شدند و به جنگ اژدهایی که خود فریدون بود رفتند؛ انتخاب کرد، بر اساس رفتار و کنشی که در جنگ با اژدها از خودشان نشان داده بودند. یا مثلا نام‌گذاری مجنون که وقتی پدرش دید مایه‌ای از هنر و شاعری دارد نامش را قیس گذاشت. حتی فهمیدم که چرا ما ایرانی‌ها نام مادرمان را پنهان می‌کنیم! مثلا اگر در فرم‌های ثبت نام، روی سنگ قبر و... نام مادر را نمی‌نویسیم به این خاطر است که اغلب آن‌هایی که با سحر و جادو سر و کار دارند دنبال نام مادر آدم‌ها می‌گردند تا از آن طریق بر ریشۀ هویتش مسلط شوند! 

خلاصه که نام، داستان عجیبی و غریبی شد در سر من. بعد از آن پژوهش به آدم‌ها بر اساس نامشان خیلی دقت می‌کردم که بدانم کدام وجه نامشان چه تاثیری روی سرشت و شخصیتشان گذاشته. تا رسیدیم به قصۀ ماکان، ماکان کوچک مدرسۀ میناب.

اسمش را که برای بار نخست شنیدم یادم افتاد در چهار مقالۀ نظامی عروضی سمرقندی داستانی خوانده بودم از مرد جنگاوری به نام «ماکان کاکویه» که در آن کتاب این طور توصیف شده بود: «ماکان مردی دلیر است و با دلیری و مردی، کفایت دارد و جود هم. و از دیالمه چون او کم افتاده است...» در داستان آمده که ماکان مرد دلیری بود و از اهالی دیلم (شمال ایران) مردی چون او کم پیدا می‌شد و توانسته بود بخش بزرگی از ایران را تصاحب کند. اما بلاخره ماکان کاکویه را کشتند و خواستند خبر این قتل را به سرعت به پادشاه برسانند. باید نامه‌ای به اندازه یک بند انگشت می‌نوشتند و به پای کبوتر می‌بستند. روی کاغذ نوشتند: «و اما ماکان فَصار کَاِسمُهُ والسلام» یعنی «و اما... ماکان، شبیه اسمش شد. والسلام» نظامی عروضی بعد توضیح می‌دهد که این شاهکار کوچک ادبی، اسم فارسی ماکان را به عربی تفسیر کرده است یعنی «ما» را مای نفی گرفته و «کان» را فعل ماضی یعنی: ماکان شبیه اسمش شد، نیست شد!

همان روزی که این داستان را در چهار مقاله خواندم یک‌طوریم شد. نمی‌دانم چطور ولی از این که ماکان کاکویه شبیه اسمش شد خیلی خوشم نیامد و دلم گرفت. چه می‌دانستم سال‌ها بعد یک صبح قرار است دو تا موشک به یک مدرسه بخورد و ماکان دیگری شبیه اسمش شود! آدم چه می‌داند که قرار است از کدام جنبۀ اسمش هویت بگیرد. ماکان می‌توانست مثل ماکان کاکویه مرد دلیری شود که کفایت و مردانگی و جود داشته باشد و در بخش های زیادی از ایران امیری کند. اما از آن اسم زیبا رسید به سکانس آخر داستان، فَصار کَاِسمه...»

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha