به گزارش روابطعمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، روایت این شبهای تهران، از نگاه بهزاد دانشگر نویسندهای که در دل تاریکی، قصه امنیت را به تصویر میکشد که شیرمردانی گمنام، قهرمان آن شدهاند، بدین شرح است:
یا حیّ
در تاریکی شب تهران به یکباره تعداد زیادی پهپاد آسمان شهر را آشفته کردند. این بار اما جنس هدفگیریشان فرق میکرد. هدف گشتهای ایست و بازرسی محلات بودند. جوانانی که در سرما و تاریکی شهر از عصر تا نزدیکیهای صبح در خیابان ایستگاه ایست و بازرسی داشتند تا کسی نتواند تجمعات مردمی را تهدید یا خیابانهای شهر را اشغال کنند. در یک شب چند ایستگاه ایست و بازرسی بمباران شد و جوانان و نوجوانان زیادی شهید شدند. حس من این بود که برای شبهای بعد جوان ها میترسند یا با فشار خانواده شان مجبور میشوند در خانه بمانند. اما در کمال تعجب تعدادشان بیشتر شد. این شد که رفتم سراغ شان. جوانهایی که این روزها و شب ها جانانه دارند می جنگند و بخشی جدی از آرامش شهرهامان را به آنها مدیونیم.
امیرعلی انصاری- ۲۰ ساله- تعمیرکار پکیج و آبگرمکن
این روزها از صبح تا ظهر را مشغول تعمیرات وسایل مردم هستم اما از عصر میآیم بسیج. قبلا تا شب را کار میکردم ولی از وقتی جنگ شده بیشتر وقتم را میآیم بسیج. اولین بار سال ۹۸ وارد بسیج شدم. آن روزها کوچکتر بودم. بیشترش برای کار کردن با اسلحه و کار نظامی بود که وارد بسیج شدم اما به مرور علاقه به وطنم و دفاع از کشورم جای علاقههای قبلی را گرفت. این چهار سال فعالیتم در بسیج جدیتر شده. با اینکه شرایط اقتصادی خانوادهمان هم چندان مطلوب نیست و پدرم راننده است و چهار نفر خواهر و برادر هستیم اما واقعا بسیج شده اولویت اول من. خیلیها فکر میکنند ما اینجا حقوق میگیریم اما خبر ندارند که ما گاهی از پول شخصی خودمان هم خرج میکنیم تا فعالیتهای پایگاه بهتر انجام شود. مثلا شده که موتور خراب شود یا بعضی از بچهها مشکل مالی پیدا کنند، همه پول روی هم میگذاریم و یاعلی میگوییم. خدا هم برکت میدهد و کار حل میشود.
خانوادهام در این سالها مخالفتی با فعالیتهایم نداشتند اما این روزها خیلی نگرانند. خطرات زیادی جان ما را تهدید میکند. مخصوصا از چند شب قبل که چندتایی از گشتهای ایست و بازرسی را بمباران کردند. تازه من نگذاشتهام بقیه اطرافیان و فامیلهایمان بفهمند در بسیج فعال هستم. حالا نه که از فشارهایشان بترسم، بیشتر برای این است که نمیخواهم از کارهایم سر در بیاورند. حتی اگر عصر یا شب کارم داشته باشند میگویم الان توی خیابانم و فلان جا باهاشان قرار میگذارم.
با شروع جنگ پدر و مادرم خواستند جلویم را بگیرند. با من حرف میزدند که امکان بمباران یا عملیات تروریستی هست اما من هم دلایل خودم را داشتم. گفتم خب اگر بنشینم توی خانه که دشمن شهر و کشورمان را میگیرد. خانه مان را میگیرد. باید هرکس هرکار از دستش ساخته است انجام بدهد. قبول کردند. من هم البته یکجوری فعالیت میکنم که خیلی هم نگران نباشند. مثلا عصر میآمدم بیرون تا ساعت یازده شب. در تور ایست و بازرسی کمک میکردم. بعد میرفتم خانه و یکی دو ساعتی پیششان بودم تا بخوابند. بعد دوباره میآمدم پیش بچهها و با موتور توی محلهها گشت میدادیم. مراقب بودیم دزد یا آدم مشکوکی در محله تردد نکند. همین سه چهار شب پیش یک دزد گرفتیم. در جنگ دوازده روزه هم یکی دیگر گرفته بودیم.
نزدیک صبح هم میآیم خانه و دو سه ساعتی میخوابم و صبح هم می رو سر کار خودم. روزها کمی خسته هستم ولی وقتی میبینم فعالیتهای ما چه خطراتی را از مردم دور میکند انگار نیرو میگیرم. در همین تورهای گشت و بازرسی هم از بعضی ماشینها سلاح کشف کردهایم یا در یک مورد دیگر کوادکوپتر پیدا کردیم که زیر ماشین جاسازی شده بود. خطر هم که دور و برمان کم نیست. دو شب پیش پشت موتور با یکی از دوستان مشغول گشت زنی بودیم که یک ماشین ۴۰۵ آمد کنارمان. پنجره اش هم پایین بود. برای یک لحظه شک کردم. تا آمدم واکنش نشان بدهم یک سلاح وینچستر از پنجره داد بیرون و شلیک کرد که ساچمه خورد به پایم. حالا این دو روز نمیتوانم درست راه بروم و فعالیتهایم محدود شده اما دعا میکنم هرچه زودتر خوب شوم و بیایم کنار بچهها.
انشاالله نمیگذاریم دشمنان کشورمان در به هدف رساندن برنامههایشان موفق شوند.
نظر شما