در این بازار پرهیاهو، سختترین نقش همیشه نصیب «پدر» بوده است؛ نقشی که اگر زیادی جدی بماند قصه را منجمد میکند و اگر زیادی شوخ شود، مرز باریک میان طنز و ابتذال را مخدوش میسازد. اما درست در روزگاری که کمدی شبانه با ریتم تند، تپقها و شوخیهای فیزیکی با کارکتر تعریف میشد، مردی با شانههای پهن، صدایی بم و قیافهای مهربان و جدی وارد قاب شد که قاعده را به هم زد: محمد کاسبی.
کاسبی کمدین نبود؛ او بازیگر سینمای جدی بود. سیمرغگرفته فیلم «پدر» مجید مجیدی؛ همان ژاندارم صبور و مهربانی که مهرالله عصیانزده کینهاش را به دل گرفته بود اما در نهایت، بزرگی و تکیهگاه بودن او در دل خاک و بیابان، جای خالی پدر مرده را پر میکرد.
کاسبی پیش از آن در «بدوک» و سالها بعد در «دیوار»، سنگینی صورتش را در خدمت سینمای زخم و اضطراب گذاشته بود. پس چطور مردی با چنین هیبت عبوس و تبار تراژیکی، ستون محبوبترین کمدیهای خانوادگی دهه هشتاد شد؟
پاسخ در یک استراتژی کمیاب نهفته است؛ کاسبی کمدی بازی نکرد؛ او یک موقعیت غیرعادی و فاجعهبار را با همه هنر و با جدیت تمام زیست.
وقتی در «خوشرکاب» پشت فرمان داف قرمز نشست، خودش بود. راز خنده در همان نامتعارف بودن رابطه بود؛ هیبتی مردانه، خشن و لوطیمسلک که با زبان ناز و نیاز با آهن قراضهای حرف میزند و تمام هموغمش این است که مبادا در مسیر جبهه، غباری روی رکاب ماشین بنشیند. اما زیبایی کار کاسبی در این سریال، خلق الگوی پدری بود؛ پدری نه از راه شناسنامه، بلکه از تبار مرام و معرفت.
او همانطور که به کامیونش عشق میورزید و به خانوادهاش، برای عزت (مجید صالحی) هم پدری و بزرگی میکرد. چک و کتکها و ترشروییهایش از جنس کارفرمایی بیرحم نبود؛ عتاب پدری خسته بود به شاگردی یتیم که خرج مادرش را میداد یا فرزندی بازیگوش (امیر نوری).
تاثیر محمد کاسبی در بازخوانی جایگاه پدر در خلق طنز
اما نقطه اوج این پرتره، در شاهکار عامهپسند «سه در چهار» رقم خورد. رحمان دقیقترین، گزندهترین و در عین حال دوستداشتنیترین تصویری است که تلویزیون از پدر طبقه فرودست ثبت کرده است. رحمان نماد پدری است که جهان مدرن و سقوط اقتصادی، دست و پایش را بسته است.
او مردی پا به سن گذاشته است که سرمایهای ندارد اما هنوز به اخلاق قدیم، رزق حلال و عرق جبین پایبند است. تراژدی رحمان این است که در محاصره دو جریان گیر افتاده، از یکسو فقر و خرج خانه و جهیزیه که او را ناچار میکند همراه باجناقش و خانواده او در یک خانه زندگی کند و تن به راهاندازی شرکت خدماتی و نظافت خانههای مردم بدهد و از سوی دیگر، در تقابل با پسری چون بیژن (علی صادقی) بوده که نسل زرنگبازی و سیدی قاچاق و دور زدن قانون است.
در این هیاهو، ایستادن و اخم کردن محمد کاسبی در خانهای که همه در جنب و جوش هستند و هوار میکشند، موتور تولید خنده است. اما خندهای که به پای شخصیت رحمان ریخته میشود، همدلانه است.
تماشاگر به فلاکت آبرومندانه پدری میخندد که شبیه پدر خودش است؛ پدری که با سیلی صورتش را سرخ نگه میدارد و در پس تمام غرولندها و دادوفریادهایش، ترس از فروپاشی آشیانه موج میزند.
کاسبی این تم پدری را در «سه دونگ، سه دونگ» با شکل دیگری از رفاقت و رقابت ادامه داد. یکی از ارزشهای ماندگار محمد کاسبی در تاریخ معاصر نمایش ما، در همین نکته خلاصه میشود، او نگذاشت چهره پدر در کمدی به کاریکاتوری بیهویت، لوده یا تحقیرشده بدل شود. پدری که او به تصویر کشید، تا آخرین لحظه حرمت، شرم و بار خانواده را نگه داشت.
محمد کاسبی به دوربین لبخند نزد اما لبخند را از دل نگاه غمزده و استیصال روزگار بیرون کشید تا به ما یادآوری کند حتی در مضحکترین و رنجآلودترین لحظات زندگی، خانه، پدری میخواهد که خستگیاش کوه باشد و اخمش، سنگر آبرو.
منا محمدنژاد، نویسنده و خبرنگار
نظر شما