۱۴۰۵.۰۷.۰۵

هنرمند نقاش و رمان‌نویسِ آزاده که این روزها کتاب مصورش در نمایشگاه «آوازهای دوردست 2» به نمایش گذاشته شده از خلق کتاب «بازمانده» و آموزش نقاشی در اردوگاه‌ عراق گفت.

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی به نقل از خبرگزاری فارس، هنرمند آزاده‌، عباس فلاحتی درباره اثرش که از 31 شهریورماه در گالری خانه عکاسان به نمایش گذاشته شده گفت: مهم‌ترین اثرم در نمایشگاه «آوازهای دوردست 2»، کتاب مصور «بازمانده» است که در دوره اسارت الهام‌بخش اسرا بود و به آنها یادآوری میکرد بازمانده یک سانحه هوایی هم بعد 16 سال از جزیره متروک نجات یافته است.

او که از نقاشی برای تحمل رنج‌های بی‌امان اسارت بهره برده درباره نقاشی‌هایش که بخشی از آنها در نمایشگاه «آوازهای دوردست 2» هم به چشم می‌خورد اظهار کرد: من طراحی را از دوره دبستان شروع کردم؛ زمانی که من اسیر شدم ۲۳ ساله و تقریبا یک طراح بودم. از آنجا که به طور عادت همیشه تمرین می‌کردم و خیلی عشق و علاقه به طراحی داشتم در اسارت هم با رعایت یکسری موارد سعی در مخفی کردن هنرم داشتم اگرچه علی‌رغم همه احتیاط‌ها، توسط دیگر اسرا کارم دیده شد و عراقی‌ها فهمیدند که من نقاشی می‌کشم.

وقتی یک مداد در اردوگاه عراق جرم بود

فلاحتی ادامه داد: در محیط‌های بسته‌ خبرها زود پخش می‌شود و با فهمیدن اولین نفر، خبر نقاشی کشیدنم خیلی‌ زود در آسایشگاه‌های دیگر پیچید.

او درباره فعالیت هنری‌اش در اردوگاه‌های عراق تشریح کرد: در دوران اسارت یکی از فعالیت‌هایم آموزش نقاشی و ترسیم چهره‌های خانواده‌های اسرا بود. اسرا در اردوگاه، از من می‌خواستند که به آنها طراحی آموزش بدهم و چهره خانواده‌هایشان مثل پدر یا برادرشان را با خودکار روی پارچه برایشان نقاشی کنم.

وقتی یک مداد در اردوگاه عراق جرم بود

او با بیان اینکه طراحی را قدم به قدم یعنی از الفبای طراحی تا پیشرفته به اسرای اردوگاه آموزش می‌داده ادامه داد: البته فعالیت هنری‌ام در اسارت محدود به نقاشی نشد بلکه به شعر و نویسندگی هم روآوردم. مثلا از دفترهایی که صلیب سرخ گاهی برای ما می‌آورد برای داستان‌نویسی استفاده می‌کردم و داستان‌های کوتاه  یک یا دو صفحه‌ای یا سه صفحه‌ای می‌نوشتم. من این دفتر را پر از داستان می‌کردم و در اختیار اسرا می‌گذاشتم تا آن را مطالعه کنند.

وقتی یک مداد در اردوگاه عراق جرم بود

فلاحتی درباره اثری که در اسارت به نگارش در آورده عنوان کرد: پیشرفته‌ترین اثر دوره نویسندگی‌ام رمانی به نام «بازمانده» بود که به صورت کمیک استریپ یا داستان مصور تکمیل شد و خوشبختانه مورد اقبال قرار گرفت و در هر آسایشگاه افراد زیادی برای خواندنش علاقه نشان ‌دادند.

او درباره مضمون و موضوع کتاب «بازمانده» گفت: در سال ۶۷ جنگ بین ایران و عراق آتش‌بس شد و پس از آن، حس اینکه آزادی ما نزدیک است، ولوله خیلی زیادی در اردوگاه ایجاد کرد و همه به این نتیجه رسیدند که با آتش‌بس تبادل اسرار را هم خواهیم داشت و احتمالا ما یک یا دو هفته دیگر آزاد خواهیم شد. این فکر باعث شد که خیلی روحیه‌ اسرا بالا رود و همه خوشحال شوند بنابراین همه شماره تلفن و آدرس همدیگر را می‌گرفتند تا پس از آزادی  به ملاقات هم روند یا با هم دیدار کنند. خلاصه جو، جوِّ آزادی بود اما در عمل دیدیم که دو ماه گذشت، ۴ ماه گذشت، ۶ ماه گذشت، دو سال گذشت و از آزادی ما خبری نشد. بعد از دو سال، یعنی در سال 69 هنوز خبری از آزادی نبود. من به عنوان یک هنرمند و یک نقاش در آن زمان احساس وظیفه و تعهد کردم که در چنین شرایطی که روحیه‌ها پایین آمده و همه اسرای اردوگاه غمگین هستند کاری از طریق قلمم و نویسندگی انجام دهم.  

فلاحتی اظهار کرد: در این فکر بودم که اثری خلق کنم که باعث ارتقاء روحیه اسرا شود بنابراین «بازمانده» را با الهام از رمان رابینسون کروزوئه نوشتم. در حین نوشتن، نقاشی هم می‎کشیدم و طرح‌ها را با مدادرنگی روی کاغذ اشتنباخ که یک بار نمایندگان صلیب سرخ با خود به اردوگاه آورده بودند، کشیدم.

وقتی یک مداد در اردوگاه عراق جرم بود

این نقاش در اشاره به ماجرای رسیدن کاغذ اشتنباخ به اردوگاه خاطرنشان کرد: نمایندگان صلیب سرخ 20 یا 30  کاغذ اشتنباخ را برای آسایشگاه آوردند و ارشد ما اعلام کرده بود که می‌خواهیم یک یا دو کاغذ را به هر گروه غذایی بدهیم تا هر کسی که میخواهد نقاشی بکشد از آن استفاده کند. من به ارشد اردوگاه گفتم که به همه اسرا اعلام کند که من می‌خواهم داستانی بنویسم، آیا حاضر هستند که کاغذهایشان را که سهم خودشان است را در اختیار من قرار دهند تا کتابم را بنویسم؟ همه به اتفاق گفتند که کاغذهایشان را به من می‌دهند، بنابراین شروع به کار کردم و تقریبا روزانه این اشتنباخ‌ها را به اندازه‌های استاندارد مثلا ۱۵ × ۲۰ در آوردم و بعد سه ماه در شرایط سخت اسارت، نوشتم. ما در گوشه‌ای از اردوگاه اسرا، یک کتابخانه‌ داشتیم که همانجا صحافی کتاب هم انجام می‌دادند. من هم کتاب «بازمانده» را به همانجا برای صحافی دادم.

این هنرمند آزاده درباره فعالیت دیگرش هم اظهار کرد: در اردوگاه روزنامه دیواری هم داشتیم و من گاهی به زبان انگلیسی برایشان مقاله می‌نوشتم  که روی دیوار نصب می‌شد و آزادگانی که انگلیسی بلد بودند، می‌خواندند.

او در شرح مضمون رمان «بازمانده» گفت: فرض کنید هواپیمایی شخصی یا اداری چهار یا پنج نفر سرنشین دارد. این هواپیما ویژه محیط‌زیست و تحقیق درباره پرنده‌ها و آب و هواست. سرنشینان در حال پرواز روی دریا بودند که ناگهان هواپیما به یک توده ابر سیاهی برخورد می‌کند و با ایجاد یک طوفان، متلاطم می‌شود. هواپیما در زمان سقوط، به جای افتادن در آب در یک جزیره می‌افتد. با سقوط هواپیما در جزیره، هواپیما چند تیکه می‌شود و همه سرنشینان کشته می‌شوند و تنها یک نفر بازمانده از آن سانحه هوایی زنده می‌ماند. شخصیت داستان همان بازمانده این سانحه است که بعد از ساعت‌ها بی‌هوشی متوجه می‌شود که در جنگل یک جزیره متروکه افتاده است. روش زندگی که او برای زنده ماندن به مدت  16 سال در جزیره اتخاذ می‌کند الهام‌بخش اسرا شد.

این نویسنده اظهار کرد: هدفم از نگارش «بازمانده» این بود که به اسرا بگویم درست است که بعضی از شما ۱۱ سال است (بعضی از اسرا قبل از جنگ در جبهه غرب کشور و در زمان ریاست جمهوری بنی صدر اسیر شده بودند) که در اسارت به سر می‌برید ولی قهرمان داستان ما ۱۶ سال مقاومت کرد و با حفظ روح و روانش توانست به واسطه یک کشتی از جزیره نجات پیدا کند.

او در خاطره دیگرش درباره محدودیت‌هایی که در اسارت برای نقاشی یا داستان‌نویسی داشتند، خاطرنشان کرد: سه بار در روز اسرا را به صف می‌کردند تا آمار بگیرند. ما بیش از صد نفر بودیم. سوت آمار را که عراقی‌‎ها می‌زدند موظف بودیم جلوی آسایشگاه‌مان به ستون پنج پنج بنشینیم. افسر عراقی شروع به شمارش ما می‌کرد می‌آمد ما را شمارش می‌کرد. درون آسایشگاه جای من کنج دیوار بود و مدام نگاه می‌کردم تا سرباز عراقی که مشغول قدم زدن پشت پنجره بود و هر از گاهی به درون اردوگاه سرک می‌کشید، متوجه نقاشی کشیدن من نشود چون اگر می‌دیدند که نقاشی می‌کشم یا رمان می‌نویسم شکنجه و آزارهایشان را شروع می‌کردند. به خاطر دارم که یکبار مشغول خواندن زبان انگلیسی بودم. ساعت ۱۱ شب بود و خوابم نمی‌برد و با توجه به اینکه هیچگاه چراغ‌ها را خاموش نمی‌کردند، شروع به خواندن کتاب انگلیسی کردم. همان لحظه سرباز عراقی متوجه مطالعه کردن من شد. من را صدا کرد و گفت چیکار میکردی؟

وقتی یک مداد در اردوگاه عراق جرم بود

فلاحتی ادامه داد: من هم حقیقت را گفتم. تا آن لحظه به خیال خودم فکر می‌کردم که اگر راستش را بگویم به من خواهد گفت که برو بخواب. اما او گفت دستت را از میله زندان به بیرون بیاور. من که با دست راستم نقاشی و نویسندگی می‌کردم دست چپم را از میان میله‌ها بیرون آوردم. همین که دستم را روی میلگرد پنجره زندان گذاشتم، سرباز عراقی دست من را طوری چرخاند که آرنج من مماس با میله‌ گرد شد. او با هر دو دستش دست من را به سمت پایین فشار می‌داد و من بخاطر اینکه دیگر اسرا خوابیده بودند تمام درد را در خود خفه کردم. فردای آن روز به دستم نگاه کردم و متوجه شدم پشت دستم سیاه شده است. در آن دوره به جرم مطالعه یک کتاب انگلیسی یا داشتن قلم، مداد و کاغذ شکنجه می‌‍شدیم. 

او درباره تلاش‌های اسرا برای رفع محدودیت‌ها یادآور شد: در یک برهه‌هایی ما قلم و کاغذ نداشتیم و چه اسرایی که به خاطر داشتن یک مداد به زندان رفتند و شکنجه شدند و ما به قدری موارد متعدد را به صلیب سرخ گزارش دادیم و خواستیم تا با مقامات اردوگاه‌ صحبت کنند که این اجازه به ما داده شد که خودکار یا دفتری داشته باشیم یا زبان دیگری را بخوانیم.

فلاحتی در پایان افزود: ما مدادی که داشتیم را از صلیب سرخ می‌گرفتیم یا از کاغذهای سیگار یا پاکت‌های سیمان استفاده می‌کردیم. به یاد دارم که وقتی سیمان می‌آوردند ما کاغذ سیمانی که آغشته به سیمان بود را زیر آب می‌شستیم و روی سیم خاردار خشک می‌کردیم تا بعد که خشک شد آن را به اندازه‌های ۱۰ سانتی خرد کنیم و با آن دفترچه درست کنیم. کاغذ اشتنباخ هم زمانی به اردوگاه آورده شد که بعد از مدتها مبارزه  ما کاغذ و قلم را بدست آورده بودیم و برای نقاشی کاغذ اشتنباخ به ما دادند.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha