۱۴۰۵.۰۲.۲۷

محمدحسین یوسفی-خبرنگار، عرفان «بینش واقعیت وحدانی هستی» است. یعنی در واقع عارف کسی است که بر اثر یک تجربه عرفانی درمیابد یگانگی هستی را. 

این پرسش که آیا می‌توان شعر حافظ را عرفانی دانست؟ مرز میان تجربهٔ شهود و گزارش ادبی آن کجاست؟ سال‌هاست که ذهن پژوهشگران و دوستداران ادبیات را به خود مشغول کرده است. قربان ولیئی، شاعر، ادیب و ادبیات‌پژوه، در گفت‌وگو با روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، از زاویه‌ای تازه به سراغ این مسئله رفته است؛ او با تکیه بر تعاریف نوین از عرفان کوشیده است نخست مشخص کند «عارف کیست» و سپس به این پرسش بنیادین پاسخ دهد که «ادبیات عرفانی چیست».

ادبیات عرفانی چیست؟ آیا عناصر مشخصی دارد؟ مثلاً اینکه در دایره الهیات، مضامینی معطوف به کشف و شهود، سیر و سلوک و بعضاً تقبیح شیخ و زاهد دارد. آیا این واژه‌ها مشخصه‌های ادبیات عرفانی هستند؟

از دیرباز این بحث مطرح بوده که آیا فلان شاعر، شعرش عرفانی هست یا نیست. گروهی مولانا را عارف می‌دانند، در مورد حافظ عده‌ای می‌گفتند عارف است و عده‌ای می‌گفتند نیست. تعبیری از شهید مطهری هست که می‌گوید: دیوان حافظ در بزم عارفان سوم است؛ اول قرآن و صحیفه است، و در بزم فاسقان اول است، اول شراب و رباب. بحث می‌شود که واقعاً حافظ کدام است. یا در مورد اشعار که کدام شعر عرفانی هست و کدام نیست. یا حتی کمی عقب‌تر برویم که اساساً عارف به چه کسی گفته می‌شود؟

در متون کهن ما این مباحث مطرح شده، ولی در این صد-صد و پنجاه سال اخیر، دانشمندان و دین‌پژوهان دقت‌هایی بسیار دقیقی کردند؛ مثل رودلف اتو در کتاب «مفهوم امر قدسی»، یا ویلیام جیمز در کتاب «تنوع تجربه دینی»، یا والتر ترنس استیس در کتاب «عرفان و فلسفه». همچنین تحقیقاتی که در این پنجاه-شصت سال اخیر انجام گرفته، به نظر می‌رسد برای این که ما به این پرسش پاسخ دهیم که ادبیات عرفانی چیست، ابتدا باید طرز تلقی‌مان را از واژه عرفان مشخص کنیم.

خود عرفان هزاران تعریف دارد و این تعریف‌ها بیشتر ذوقی‌اند تا علمی. حالا چگونه می‌توان عرفان را تعریف کرد؟ خودش یک روش‌شناسی خاصی دارد. مثلاً والتر ترنس استیس در کتاب «عرفان و فلسفه» روشش به این صورت است که مشترکات را در عرفان‌ها و ادیان مختلف فهرست می‌کند؛ ویژگی‌های عرفان را از شخصی به اسم باک یا ویلیام جیمز و همه کسانی که در عرفان مطالعه کرده‌اند می‌گیرد و یک مخرج مشترک به دست می‌آورد. در همه این پژوهش‌ها بر عنصر وحدت‌بینی و شهود یگانگی هستی تأکید شده است.

آخرین تعریف و دقیق‌ترین تعریفی که بنده دیدم، تعریفی است از موحدیان عطار در کتاب «مفهوم عرفان نظری» که سه-چهار سطر است. اما آن بخشی که به نظر من هسته تعریف است و مبتنی بر پژوهش‌های پیش از اوست، این است که عرفان «بینش واقعیت وحدانی هستی» است. یعنی در واقع عارف کسی است که بر اثر یک تجربه عرفانی درمی‌یابد یگانگی هستی را؛ که این کثرت‌هایی که ما می‌بینیم نقش دوم چشم احول است به معنای دوبین و لوچ. مولوی داستانی دارد که می‌گوید: یک بقالی شاگردی آورد و نمی‌دانست که این شاگردش احول است. به شاگرد گفت برو در انتهای مغازه و آن شیشه را بیاور. شاگرد رفت و گفت: کدام شیشه؟ بقال از این جا فهمید که این شخص احول است. بقال در این جا یک پیشنهاد عرفانی می‌دهد و می‌گوید: برو یکی را بشکن و آن یکی را بیاور. که وقتی یکی شکست، دید جز یکی در آن جا نبوده.

تجربه عرفانی مانند دیگر تجربه‌ها یعنی یک رخدادی که شخص از سر می‌گذراند و برای خودش یقین‌آور است. این خیلی مهم است که یک یقینی از جنس تجربه است.

آیا این تجربه قابل انتقال است؟ چون این تجربه صرفاً برای خودش حجت می‌شود.

خیر، قابل انتقال نیست. به همین خاطر است که اساساً در عرفان تربیت عرفانی وجود ندارد. یعنی این که بگوییم نوعی تربیت که منجر به تجربه عرفانی بشود، نیست. البته از قدیم سلاسل و مکاتب عرفانی بسیاری بوده که می‌کوشیدند شاید این اتفاق بیفتد، اما شاید است. یعنی هیچ عملی لزوماً شما را به تجربه عرفانی رهنمون نمی‌کند. به تعبیر خودشان آمدنی است و محصول عنایت بی‌علت الهی است. یک عده نکوشیده رسیدند به مقصود، یک عده دویدند و به مقصد نرسیدند.

رسیدیم به این جا که عارف درمی‌یابد و می‌بیند با سراپای وجودش که ما با یک واقع و بود سروکار داریم؛ گیرم که این بود بیشمار نمود دارد، اما یک بود بیش نیست و باقی نمودهای آن هستند. کسی که یک بار این تجربه را داشته باشد، می‌توان گفت که او عارف است و به معرفت رسیده است. چون یکی از چهار ویژگی عمده تجربه عرفانی از دیدگاه ویلیام جیمز، معرفت‌بخشی است؛ یعنی بر اثر آن تجربه، یک شناخت جدید کسب می‌شود.

حال اگر ما بخواهیم شعر و ادبیات عرفانی را تعریف کنیم، می‌توانیم بگوییم که ادبیاتی است عرفانی. اثری ادبی که محتوایش عرفان باشد، عرفانی است. این جا مهم است که این همه عناصر دارد. آیا این عناصر مثل کشف و شهود و سیر و سلوک به یک اندازه مهم هستند که ما یک متن را ادبیات عرفانی بنامیم؟ باید بگوییم خیر. اتفاقاً جوهری‌ترین تجربه انسان همین تجربه وحدت است؛ یعنی بینش واقعیت وحدانی هستی. بنابراین قدم اولی که برای تعریف ادبیات عرفانی برمی‌داریم، می‌توانیم بگوییم: ادبیات عرفانی گزارشی است از تجربه عرفانی شخص و ترجیحاً به صیغه اول شخص که گزارش می‌دهد وحدت را دیده است. این مهم‌ترین نوع ادبیات عرفانی است.

آیا شاعر عارف می‌تواند تجربه قلبی خود را کامل به زبان شعر بیاورد یا همیشه نوعی «فقدان بیان» وجود دارد؟ زیرا از زبان عرفا بسیار شنیده می‌شود که کشف و شهودات خود را نمی‌توانند بیان کنند. گویی در آن عالم واژه‌ای برای آن شهود وضع نشده است.

این که عارفان از مواجید، واردات و یافته‌هایشان سخن نمی‌گویند، به این علت است که یک اصل عملی هست به اسم «کتمان اسرار». کتمان اسرار اولاً جنبه سلوکی دارد. پیغمبر اکرم (ص) در روایتی فرمودند: «استَعینوا علی قَضاءِ حَوائجِکُم بالکِتْمانِ، فإنَّ کُلَّ ذی نِعمَةٍ مَحسودٌ»؛ یعنی برای برآوردن نیازهای خود از کتمان کمک بگیرید، زیرا هر صاحب نعمتی محسود واقع می‌شود. یک جنبه معرفت‌شناختی هم دارد که به ویژه در عرفان مطرح است: شهودی است و از جنس بینش. شما هر چقدر هم توضیح دهید فایده‌ای ندارد، برای این که آن ساحتی که عارف در تجربه عرفانی کشف می‌کند زبان‌مند نیست و برای آن جا اصلاً کلمه‌ای وضع نشده است. بنابراین فقط می‌تواند بگوید مثلاً چنین است. در قرآن هم از این تعابیر مثل زیاد داریم. ذاتاً بیان‌ناپذیر است.

وضعیت طبیعی فردی که تجربه عرفانی دارد، سکوت است. اگر حرف بزند، شگفت‌انگیز است. باید پرسید چرا درباره چیزی حرف می‌زنی که نمی‌توان درباره آن سخن گفت؟ البته گهگاه صحبت کرده‌اند و شهودات خود را در قالب نظم یا نثر مطرح کرده‌اند؛ مانند ابن عربی در فتوحات. اما از ابتدا با روی خوشی در متون کلاسیک عرفانی مواجه نشدند و مدام می‌گفتند آفت این راه نوشتن است. مثلاً در رساله قشیریه به تصریح ذکر شده که آفت این راه مشایخ‌اند. گفتند نباید نوشته و گفته شود، باید این‌ها پنهان بماند. اما به هر تقدیر عارفان پرشوری بودند که می‌گفتند. البته عارفان ساکت و خویشتندار هم بسیار بودند. اتفاقاً از نشانه‌هایی که این متن، متن عرفانی است، این است که چقدر از زبان نالیده. یعنی اگر گفته و ننالیده، درش شک هست.

به نظر شما آیا در دنیای پر از تکنولوژی، مصرف و شتاب، سرودن شعر عرفانی معنا دارد؟ مخاطب امروز با نمادهایی مثل «خرابات»، «میکده»، «پیر مغان» چه نسبتی برقرار می‌کند؟ آیا باید نسبت به این ادبیات زدودگی صورت بگیرد؟

این‌ها ربطی به عصر ندارد. هر چقدر در سیر تاریخی عقب برویم، تا وقتی که انسان هست، دغدغه‌های وجودی هم هست. پرسش از من کیستم؟ هستی چیست؟ خدا چیست؟ وجود دارد و این‌ها پرسش‌هایی نیست که دامن انسان را رها کند. البته در روزگار ما به علت اشتغالات و سرگرمی‌های فراوان و عدم خلوت و سکوت لازم - چنان که در گذشته وجود داشت - آن خلوت وجود ندارد. بنابراین انسان جدید، انسان درمانده‌تر و مضطرب‌تری است؛ برای این که احاطه شده با انواع خبرها. به تعبیری می‌توان گفت جهان جدید، انفجار خبر است. در کیمیای سعادت غزالی، در بحثی که درباره خواطر دارد، برای زمینه‌سازی در تمام نحله‌های عرفانی جهان، سکوت توصیه شده که با نفی خواطر می‌خواستند به سکوت ذهنی یا به تعبیر عرفای خودمان «خاموشی ضمیر» دست پیدا کنند. غزالی می‌گوید: «اخبار مردمان، تخم حدیث نفس بود.» آن زمان این را می‌گوید؛ یعنی آن چیزی که باعث می‌شود شما به گفت‌وگوهای ذهنی و آشفتگی ذهن و ضمیر فروبروید، خبر است. بنابراین برای انسان معاصر دشوار شده، اما به این معنا نیست که ناممکن باشد. هنوز هم هستند در گوشه و کنار عالم و در همه ادیان، انسان‌هایی که به این تجربه دست پیدا می‌کنند.

در عصر خود ما که «عصر رویش سیمان» است به تعبیر سهراب سپهری، کسی چون او ظهور می‌کند که ادبیات عرفانی و به نحو خاص شعر عرفانی را با رمزها و شیوه بیان جدید چنان گسترش می‌دهد که خاص و عام تحت تأثیر قرار می‌گیرند. اگر بگوییم این پنجاه سال اخیر، عصر سیطره شعر سهراب است، اشتباه نکردیم. در خیلی از حوزه‌های ادب عرفانی گذشته، نمونه‌های امروزی بیان و فرم امروزی در شعر سهراب سپهری می‌تواند پنهان شود. این در عصری اتفاق می‌افتد که سهراب شعرش را از قبل از سال ۵۷ آغاز کرده بود. یعنی اگر کسی شعر غیرعرفانی می‌گفت، طرد می‌شد. ادبیات در سیطره چپ‌ها به ویژه مارکسیست‌ها بود و سخنانی که در مورد سهراب می‌گفتند، مثل امثال براهنی، این بود که بچه بودای اشرافی است؛ یعنی کسی که در برج عاجش نشسته و می‌گوید آب را گل نکنید. تقریباً کسی از منتقدان بزرگ نیست که طعنه‌ای به سهراب نزده باشد که تو چرا به ادبیات سیاسی توجه نمی‌کنی؟ و غفلت کردند که مگر مولوی که در عصر مغول بود، توجه کرد؟! این‌ها قرار بود کار دیگری کنند. در واقع ادبیات این‌ها ابدیات بود. یک بنایی را پی‌ریزی می‌کردند که برای کل انسانیت است؛ یعنی یک مخاطب انسان به ما هو انسان داشتند.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha