۱۴۰۵.۰۲.۱۵

تیمور آقامحمدی- نویسنده، برای یک داستان‌نویس، مسئله «غرب» پیش از آن‌که مفهومی جغرافیایی باشد، یک واقعیت روایی است؛ واقعیتی که تعیین می‌کند چه کسی جهان را روایت می‌کند و چه کسی موضوع روایت قرار می‌گیرد.

وقتی از غرب سخن می‌گویم، منظورم مجموعه‌ای از کشورها با فرهنگ‌های گوناگون در جایی در سمت غرب کره زمین نیست. در زمانه ما، غرب پیش از هر چیز، نام یک نظام قدرت است؛ یک نظم سلطه. نظمی که مرکز ثقل آن ایالات متحده امریکاست. کشورهای اروپایی در بهترین حالت سرزمین‌هایی در قاره اروپا هستند که گاه در سایه این نظم قرار می‌گیرند و شاید با ارفاق بتوان بخشی از آن‌ها را جزئی از غرب در نظر گرفت. واقعیت این است که غرب امروز، همان قدرتی است که در واشنگتن شکل می‌گیرد و جهان را از آن نقطه صورت‌بندی می‌کند.

در چنین نظمی، غرب برای خود دوستی به معنای واقعی کلمه ندارد. جهانِ بیرون از آن، در عمل به دو دسته تقسیم می‌شود: کشورهایی که باید آن را تأیید کنند و کشورهایی که صرفاً باید کاری به کارش، نداشته باشند.

هر کشوری که از این دو وضعیت خارج شود، خیلی زود در موقعیت «مسئله» قرار می‌گیرد. به همین معناست که می‌توان گفت غرب، متحد ندارد؛ در بهترین حالت، تأییدکننده دارد و در بدترین حالت، دشمن.

نظم مسلط جهانی، همیشه خود را به یک شکل نشان نداده. در دوره‌هایی از قرن بیستم، این نظم اغلب با زبان‌هایی نرم‌تر معرفی می‌شد: آزادی، حقوق بشر و دموکراسی.

گویی قدرت سیاسی و اقتصادی جهانی، می‌کوشید خود را در قالب مجموعه‌ای از ارزش‌های جهان‌شمول عرضه کند. در سال‌های اخیر، این چهره به شکل عجیبی تغییر کرده؛ گویی، دیگر نیازی نمی‌بیند که منافع خود را پشت مفاهیم فریبنده، پنهان کند. قدرت جهانی، اکنون به صورتی آشکارتر سخن می‌گوید؛ بی‌آن‌که چندان نگران داوری نهادهای بین‌المللی یا افکار عمومی جهان باشد.

خود را، آن‌گونه که هست، نشان می‌دهد؛ آن خودِ زشتِ استعمارجوی پرده‌در را.

در چنین وضعیتی، پرسشی مهم پدید می‌آید: اگر منطق این نظم، سلطه عریان است؛ چرا گاهی از نویسندگانی که استعمار را نقد می‌کنند استقبال می‌شود؟ پاسخ را باید در نوع روایت این آثار جست.

توجه غرب به رمان، حتی رمان‌های انتقادی، تنها زمانی شکل می‌گیرد که این روایت‌ها در نهایت، جهان پیرامونی را مکان شکست و فروپاشی، نشان دهند. نمونه‌اش رمان‌هایی چون «صد سال تنهاییِ» مارکز، «حکایت‌های محله ما» و «سه‌گانه قاهره» نجیب محفوظ، یا «همه‌چیز فرو می‌پاشد» اثر چینوا آچه‌به است؛ آثاری که استعمار و سلطه را به‌روشنی نقد می‌کنند؛ اما در افق نهایی خود، جهانی را تصویر می‌کنند که در آن نظم کهن فروپاشیده و جایگزینی برای آن پدیدار نشده. در چنین روایت‌هایی استعمارگر گرچه ظالم است، ولی شکست قربانی نیز محتوم به نظر می‌رسد؛ حاصل مجموعه‌ای از زوال‌ها با آینده‌ای مبهم و فروبسته.

این رمان‌ها از نظر ادبی قدرت بالایی دارند؛ اما افقشان ثبت یک پایان است، نه گشودن امکان تازه. به همین دلیل، برای نظم مسلط، خطری ایجاد نمی‌کنند و حتی می‌توانند مفید هم باشند؛ زیرا تصویری از جهانی زخمی و شکست‌خورده ارائه می‌دهند که بیشتر صدایی از «حاشیه» است تا «متن».

این‌جا پرسش مهم‌تری سر برمی‌آورد: اگر چنین روایت‌هایی نهایتاً در افق زوال و همسو با نظم سلطه، متوقف می‌شوند؛ پس چه نوع روایتی می‌تواند این بن‌بست را بشکند؟ و در میان شکل‌های مختلف بیان ادبی، چرا «رمان» چنین نقشی پیدا کرده؟ و آیا می‌توان رمانی نوشت که خود را آن‌گونه که هست بازنمایی کند نه آن‌گونه که غرب دوست دارد و می‌پسندد؟

رمان از همان آغاز شکل‌گیری‌اش در ادبیات مدرن، فرمی برای تجربه انسانی بوده. برخلاف بسیاری از شکل‌های دیگر نوشتار که بیشتر به بیان ایده یا موضع شخصی می‌پردازند، رمان فضایی دارد که در آن، زندگی انسانی با همه پیچیدگی‌هایش جریان پیدا می‌کند.

در رمان، جهان از نگاه یک صدا روایت نمی‌شود؛ رمان اساساً فرمی چندصدایی است. شخصیت‌های مختلف، تجربه‌های متفاوت و دیدگاه‌های متضاد در کنار هم حضور پیدا می‌کنند، و هیچ صدایی، به تنهایی تمام حقیقت را در اختیار ندارد. همین چندصدایی‌بودن به رمان امکان نشان‌دادن تجربه‌های انسانی را، نه به صورت یک حکم کلی، بلکه به صورت زندگی‌های واقعی و در حال شکل‌گیری فراهم می‌کند.

از سوی دیگر، رمان هنر زمان طولانی است. رمان می‌تواند زندگی انسان‌ها را در بستر تاریخ، در طول سال‌ها و گاه نسل‌ها دنبال کند. برای همین در رمان انسان فقط در یک لحظه از شکست یا پیروزی تعریف نمی‌شود؛ زندگی او در مسیر تجربه‌ها، تصمیم‌ها و دگرگونی‌ها، معنا پیدا می‌کند. در چنین فضایی است که امکان شکل‌گیری «سوژه» پدید می‌آید.

سوژه یا همان فاعل شناسا، کسی است که فقط موضوع روایت نیست؛ بلکه در دل روایت به شکلی فعال حضور دارد؛ کسی که جهان را تجربه می‌کند، داوری‌اش می‌کند و می‌کوشد جایگاه خود را در آن بیابد. رمان به دلیل همین ساختار گسترده و چندصدایی خود، یکی از معدود شکل‌های ادبی است که می‌تواند این فرآیند شکل‌گیری سوژه را به تصویر بکشد؛ بنابراین رمان می‌تواند از روایت مورد پسند غرب فراتر برود؛ زیرا در رمان حتی شکست نیز می‌تواند بخشی از فرآیند آگاهی و تجربه باشد، نه صرفاً پایان یک تاریخ.

در بسیاری از گفتمان‌های سیاسی و رسانه‌ای، مردم جهان پیرامونی (جهان منهای غرب) بیشتر در سطح اُبژگی باقی می‌مانند؛ موضوعی برای تحلیل، گزارش یا پژوهش. درباره آن‌ها سخن گفته می‌شود، اما خودشان کمتر امکان سخن‌گفتن می‌یابند. رمان دقیقاً برابر همین وضعیت می‌ایستد.

در رمان انسان‌ها با تمام پیچیدگی زندگی‌شان وارد صحنه می‌شوند. آن‌ها دیگر صرفاً نمونه‌هایی برای توضیح یک نظریه یا شاهدی برای یک تحلیل تاریخی نیستند. آن‌ها زندگی می‌کنند، تصمیم می‌گیرند، شکست می‌خورند، دوباره برمی‌خیزند و جهان را قضاوت می‌کنند. رمان می‌تواند انسان را از وضعیت «اُبژه» به «سوژه» بازگرداند.

در جهان معاصر، قدرت فقط با اقتصاد و سیاست اعمال نمی‌شود؛ با «روایت» نیز این کار صورت می‌گیرد. این‌که چه کسی تاریخ را می‌نویسد، چه کسی تجربه انسانی را معنا می‌کند و چه کسی تعیین می‌کند کدام صدا در «مرکز» قرار بگیرد و کدام صدا در «حاشیه» بماند، خود، بخشی از سازوکار قدرت است.

برای قرن‌ها، روایت جهان عمدتاً از سوی چند مرکز محدود شکل می‌گرفت. در مراکز بوده که تاریخ نوشته شده، ادبیات ترجمه شده، نظریه‌ها ساخته شده و تجربه‌های انسانی معنا پیدا کرده. بسیاری از ملت‌ها و فرهنگ‌ها در این میان، بیشتر «موضوع» روایت بوده‌اند تا «صاحب» روایت. رمان برای نویسنده‌ای در جهان پیرامونی، تلاشی است برای شکستن این وضعیت تحمیلی.

هر رمانی که از دل تجربه‌ای واقعی نوشته می‌شود، در حقیقت کوششی است برای واردکردن آن تجربه به روایت جهان. رمان می‌گوید جهان فقط از یک نقطه دیده نمی‌شود؛ تجربه انسانی در جاهای دیگری نیز جریان دارد. مسئله برای یک نویسنده، فقط نوشتن داستان نیست. حرف اصلی این است که، آیا او می‌تواند تجربه زیسته مردمان خود را، آن‌گونه که هست و واقعیت دارد، روایت کند و در جهان شنیده شود؟ وقتی چنین اتفاقی رخ دهد، رمان به «عملی فرهنگی» تبدیل شده؛ عملی که می‌کوشد جایگاه انسان‌ها را در جهان به‌شکلی صادقانه و حقیقی بازتعریف کند.

از این منظر، نوشتن رمان نوعی مطالبه به‌شمار می‌رود: مطالبه دیده‌شدن درست، شنیده‌شدن واقعی، و مهم‌تر از همه، مشارکت در تعریف اصیل جهان؛ چون خیلی از اوقات، جهان نه با قدرت، که با روایت ساخته می‌شود.

اگر ملتی نتواند خود را درست روایت کند، دیگران درباره او خواهند نوشت.

اگر فرهنگی نتواند تجربه خود را بدون لکنت به زبان بیاورد، در روایت‌های دیگران حل خواهد شد.

رمان، یکی از مهم‌ترین ابزارهای شکستن این انحصارِ رِوایی است.

رمان، می‌تواند نشان دهد که انسان جهان بیرون از غرب، فقط موضوع تاریخ نیست؛ یکی از راویان آن است.

این‌گونه است که می‌توان همچنان مدعی شد که ما نیز مردمانی هستیم که جهان را به شیوه خود تجربه کرده‌ایم، حافظه‌ای داریم از آن خود، رؤیاهایی ویژه در سر می‌پروریم، و ایده‌های بلندپروازانه برای آینده داریم.

ما، در جست‌وجوی سهم خود، در روایت جهانیم.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha