به گزارش روابطعمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، روایت این شبهای تهران، از نگاه بهزاد دانشگر نویسندهای که در دل تاریکی، قصه امنیت را به تصویر میکشد که شیرمردانی گمنام، قهرمان آن شدهاند بدین شرح است:
قاب سوم
من امیرحسین پناهیام؛ بیست و سه سال دارم و فعلاً مجردم. وقتی در خانوادهای زندگی میکنی که پدرت مداح است، یعنی کودکی و نوجوانیات با صدای «یا حسین» و شور هیئت گره خورده است؛ یعنی زندگی در فضای دینی و حضور در مسجد محله و ذکر مداوم «اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد».
البته این را هم بگویم که مداحی برای بابا شغل نبود؛ او مخارج خانواده را از راه رانندگی با تاکسی و خدمت به مردم تأمین میکرد. خلاصه که من هم از همان بچگی در هیئت و مسجد قد کشیدم و از دوازدهسالگی وارد بسیج شدم. آن روزها بسیج برای ما بیشتر جایی بود که با رفقایمان گپ میزدیم، بازی میکردیم و کلاس میرفتیم، اما هرچقدر بزرگتر شدیم، فعالیت در آن برایمان جدیتر شد.
سال هزار و چهارصد و یک، سال خاصی برای من بود. کشور دچار آشوب شده بود و با چشم خودم میدیدم بچههای بسیج آرام و قرار ندارند. میدیدم عدهای برای ناامن کردن کشور ایستادهاند و در مقابل، عدهای در بسیج شب و روزشان را وقفِ سامان دادن به اوضاع کردهاند. همین شد که من هم عضو فعال بسیج شدم.
بعد از دیپلم سراغ شغلی رفتم که دوستش داشتم:
باریستایی کافه. کلاً عاشق محیط کافهام؛ عاشق بوی قهوه، دوست شدن با غریبهها و گرم گرفتن با مردم. به همین خاطر در شغلم موفق بودم و خاطرخواهان زیادی داشتم. اما آشوبهای دیماه سال هزار و چهارصد و چهار باعث شد از این علایقم دست بکشم؛ چراکه در تمام این سالها، عشق به کشور و انقلاب اسلامی در دلم ریشهدارتر شده بود.
در شلوغیهای دیماه باید همیشه آمادهباش میبودیم؛ هر لحظه ممکن بود مأموریتی پیش بیاید و اعزام شویم. به همین دلیل دیگر نمیشد به کافه بروم. جدا شدن از آن محیط سخت بود، اما بهانهای آوردم و دیگر نرفتم. در کافه کسی از دیدگاههای دینی و انقلابی من خبر نداشت؛ دلم نمیخواست با کسی درباره اعتقاداتم بحث و جدل کنم، برای همین چیزی بروز نمیدادم.
یکی از روزهای سخت زندگیام، پنجشنبه ۱۸ دیماه بود؛ روزی که بعضی از مشتریهای کافه را میان جمعیت معترض دیدم. کسانی که میدانستم فریب خوردهاند و نباید با آنها برخورد تندی کرد. اما همانها شب ما را محاصره کردند و اطرافمان آتش افروختند. ما حدود هفتصد نیروی نظامی بودیم که با دست خالی، میان پانزدههزار نفر محاصره شده بودیم. میدیدیم که تعدادی کماندو جمعیت را تحریک میکنند تا به ما حمله کنند و قتلعام راه بیندازند.
آن شب احساس کردم به یکی دیگر از آرزوهایم نزدیک شدهام: شهادت. شاید کسی باور نکند، اما از همان دوران نوجوانی عاشق شهدا بودهام و در دعاهایم از خدا خواستهام مرگم را با شهادت رقم بزند. در آن لحظات، میان آنهمه سر و صدا و دود و شعارهای خشمگین، نگران همکار کناردستیام بودم که تازهکار بود و تجربهای نداشت؛ شاید فقط یکی دو سال از من بزرگتر بود. مدام پلک میزد و با سختی آب دهانش را قورت میداد. معلوم بود که ترسیده و میخواهد از آن فضا دور شود. در دلم از خدا خواستم به هر شکلی که شده این بچهها را نجات دهد. سرانجام خدا کمک کرد، راهی باز شد و توانستیم از محاصره خارج شویم.
این روزها وقتی میخواهم برای ایست و بازرسی بروم، خیلی سریع خداحافظی میکنم تا خانواده نتوانند با رفتنم مخالفت کنند یا نگرانیشان را بروز دهند. فقط از جلوی در میگویم: «به امید دیدار...» و بیرون میزنم. محله ما شرایط ویژهای دارد؛ جایی که افراد اوباش در آن کم نیستند و ضدانقلاب حضور مؤثری دارد. به همین خاطر، حضور بچههای بسیج بسیار حیاتی است. ایستگاههای ایست و بازرسی تأثیر زیادی در ایجاد آرامش محله دارند. شبها گاهی تا ساعت یک بامداد و گاهی حتی تا پنج صبح در مأموریت هستیم.
امیدوارم روزی برسد که این ناآرامیها تمام شود و آرامش کامل بر کشورمان حاکم گردد تا من هم بتوانم با خیالی آسوده، به کافهای که دوستش دارم برگردم.
نظر شما