۱۴۰۵.۰۱.۰۴

محمد رسولی، شاعر، برای وطن شعر تازه‌ای سروده است.

به گزارش روابط‌عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی به نقل از فارس، محمد رسولی، شاعر، برای وطن شعر تازه‌ای سروده است:

اخبار دنیا تیترهایی داغ دارد

آتش طمع بر ریشه‌ی این باغ دارد

روزی که در میدان عیار ما محک خورد

او دید که در جنگ رو در رو کتک خورد

حالا که یک ایران مهیای جهاد است

ابلیس پشت خاکریز اتحاد است

این جنگ در هر لحظه‌اش یک جنگ تازه است

دشمن دوباره فکر یک نیرنگ تازه است

دشمن کجا از دشمنی پرهیز کرده؟

این گرگ زخمی باز دندان تیز کرده

مردم مبادا پازل او را بسازیم

جنگی که پیروزیم در آن را ببازیم

مردم شما کوهید! پس محکم بمانید

هر آنچه پیش آمد کنار هم بمانید

آن ها که از این راز آگاهند مردم

ما را کنار هم نمی‌خواهند مردم

آن‌ها پی وا کردن راهند اینجا

از آن سر دنیا چه می‌خواهند این‌جا؟

آن‌ها نمی‌خواهند پیمانی بماند

دیگر نه ایرانی نه ایرانی بماند

آن‌ها چه می‌خواهند؟ از خود خسته باشیم

دعوا سر این است ما وابسته باشیم

دعوا سر این است از اینجا نرفتیم 

ما زیر بار زورگویی ها نرفتیم

دعوا سر تاریکی و نور است مردم

پا پس کشیدن از شما دور است مردم

هیهات در آغوش نامحرم بیافتیم

دشمن چه می‌خواهد؟ به جان هم بیافتیم

فردای ما جز حاصل امروز ما نیست

غیر از خود ما هیچ کس دل‌سوز ما نیست

این پرچم ایران! سر دوشش بگیرید

مانند جان خود در آغوشش بگیرید

آوازه‌ی تاریخ ایران را ببینید

هر جا که ره گم شد شهیدان را ببینید

از خون‌شان سنگ محک داریم مردم

ما دشمنانی مشترک داریم مردم

ای هم‌وطن! فردای ایران را بغل کن

بیگانه هرچه گفت بر عکسش عمل کن

مردم خدا با ماست در هر امتحانی

تنها به شرطی که تو هم با او بمانی

ما بارها دیدیم دل‌ها را تکان داد

در تنگناها قدرت خود را نشان داد

ما با حسین بن علی (ع) سوگند خوردیم

ما دل به عطر چادر زهرا (س) سپردیم

آن نام که بر اهل عالم سروری کرد

هرجا گره افتاد زهرا (س) مادری کرد

ما ریشه در خاکیم و سر در آسمانیم

سرویم و غیر از ایستادن را ندانیم

شیطان بکوبد روز و شب بر طبل جنگش

آیینه‌ی ما را نخواهد دید سنگش

در حسرت ایران بچرخد تا بچرخیم

این گوی و این میدان بچرخد تا بچرخیم

ما چشم‌مان بر صحنه‌ی این کارزار است

ما چرخ‌مان از جنس چرخ ذوالفقار است

ما برنمی‌تابیم رسم حق خوری را

ایران نمی‌فهمد زبان قلدری را

آن ها نمی‌دانند معنای وطن چیست 

‌در مسلک ایرانیان زانو زدن نیست

ما هم‌چنان بر عهد دیرین استواریم

این خوش خیالان را به زانو دربیاریم

گویا نمی‌دانند ایران است اینجا

عفریته ها! ملک سلیمان است اینجا

ای بی خبر از رازهای این زمانه

این‌بار هم در خواب دیدی پنبه‌ دانه

نشناختی ما را و در این جهل ماندی

تاریخ را یک بار هم از رو نخواندی

نامی از ایران ظاهرا بردی دوباره

ای بی خرد گویا شکر خوردی دوباره

از برق گفتی؟ بی خبر ما رعد و برقیم

کشتی رویای تو را ما موج غرقیم

ما آهنین عزمیم، در آتش نسوزیم

باید دهان یاوه‌گویت را بدوزیم

این نسل خواهد دید تیپا خوردنت را

با حسرت تسلیم ایران، مردنت را

پایان بگیرد این غرورت با حقیری

فرعون دورانی و با خفت بمیری

تاریکی و نکبت جهانت را بگیرد

ایران باذن الله جانت را بگیرد

تاریخ ما پر شور باشد ماجرایش

ایران تو را له می‌کند در زیر پایش

تاریخ را از فصل فردا می‌نویسیم

پایان این افسانه را ما می‌نویسیم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha