قرار بود زیر بار خرید آجیل و میوه هم چند سانتی از قد و قوارهمان کم کنیم. همان قیمت پسته که ناخودآگاه احساس میکنی داری برای سرمایهگذاری بلندمدت مذاکره میکنی نه برای پذیرایی عید.
در ادامه نیز، طبق سنت باستانی و البته بسیار دردناک خانهتکانی، قرار بود با زبان روزه قولنج اسباب و اثاث خانه را بشکنیم؛ همان عملیاتی که در آن ناگهان مشخص میشود یخچال از زمان کشف آتش تا امروز حتی یک سانتیمتر هم جابهجا نشده و پشتش تمدنی گمشده زیر غبار شکل گرفته است. در این مرحله، معمولاً مظلومترین فرد خانواده برای ورود به سال جدید در پای نوروز قربانی میشود و همه بار روی دوش او میافتد.
خلاصه برنامه از پیش نوشته شده بود: کمی خرید، کمی غر زدن، کمی خانهتکانی و در نهایت رسیدن به لحظه باشکوهی که آدم روی مبل مینشیند و با کمر درد اعلام میکند: «امسال دیگه واقعاً تمیز شد.»
اما درست در همین نقطه از داستان، روزگار که ظاهراً علاقه خاصی به غافلگیر کردن بشر دارد، تصمیم گرفت در پایان این سال سخت، قولنج اعصاب و روانمان را بشکند.
جنگ آمد؛ همان که هیچوقت در برنامههای آخر سالمان جایی برایش باز نکرده بودیم. همان که بیدعوت میآید و تمام نقشههای ریز و درشت آدمها را مثل کاغذهای مچالهشده گوشهای میاندازد. همان که صدایش از صدای ترقههای چهارشنبهسوری بلندتر است و دل آدم را بیشتر از هر قبض و قسطی میلرزاند.
جنگ آمد؛ و ناگهان فهمیدیم زندگی چقدر شکنندهتر از آن چیزی است که فکر میکنیم. گاهی فاصله میان خرید یک دست لباس نو و نگرانی برای فردا، فقط به اندازه یک خبر است. همان خبری که میآید و همه گفتوگوهای معمولی آدمها را عوض میکند. تا دیروز بحث این بود که «امسال رنگ سال چیست؟» امروز بحث این است که «جنگ کی تمام میشود؟» یا «موج چندم عملیاتیم؟» یا «کجا را زدند» یا «ما کجا رو زدیم؟» یا...
حتی برنامههای عادی هم ناگهان رنگ دیگری میگیرند. خانهتکانی که قرار بود صرفاً یک ورزش دستهجمعی باشد، تبدیل میشود بهنوعی تلاش برای مرتب نگه داشتن جهان کوچکی که در اختیار داریم. انگار آدمها با تمیز کردن خانه، میخواهند به دنیا بگویند: «هرچه بیرون شلوغ باشد، ما اینجا را هنوز سر پا نگه داشتهایم.»
در همین میان، نوروز طبق معمول سر وقت خودش رسید. نوروز امید سمجی است. کاری ندارد دنیا چه خبر است، قیمت دلار کجا ایستاده یا اخبار چه میگویند. هر سال با همان خونسردی همیشگی میآید، در میزند و میگوید: «ببخشید، وقت پهن کردن هفتسین است.»
نوروز آمد؛ آرام، سرسخت و بیاعتنا به همه آشوبها. درست مثل همان سبزهای که حتی اگر در کوچکترین ظرف هم کاشته شود، باز راه خودش را برای سبز شدن پیدا میکند. سبزه موجود عجیبی است؛ سه روز اول کاملاً بیحرکت است و آدم فکر میکند پروژه شکست خورده اما روز چهارم ناگهان طوری سبز میشود که انگار از اول نقشه همین بوده.
نوروز آمد تا یادمان بیاورد که حتی وقتی دنیا کمی به هم میریزد، آدمها هنوز بلدند سفرهشان را بچینند. هنوز کسی هست که بگوید «تخممرغها را رنگ کنید»، کسی که مسئول سبزه شود و کسی که دقیقه نود یادش بیفتد ماهی قرمز هنوز خریداری نشده است.
نوروز آمد؛ شاید نه برای آنکه همهچیز ناگهان خوب شود، بلکه برای آنکه یادمان بیندازد امید موجود عجیبی است. خیلی وقتها منطقی نیست اما سرسخت است. دقیقاً مثل همان تصمیمی که هر سال میگیریم «امسال کمتر شیرینی بخوریم» و پنج دقیقه بعد با بشقاب سوم برمیگردیم.
نوروز یعنی همان امید سمج؛ همان که با وجود قبضها، ترافیکها و وعدههای عملنشده، باز هم سفره هفتسینمان هر سال پهن میشود و آرام در گوشمان میگوید: «شاید امسال اوضاع کمی بهتر شد.»
حالا اگر دیدید اوضاع خیلی هم فرق نکرد، نگران نباشید. تاریخ نشان داده دنیا معمولاً با سرعت لاکپشت اصلاح میشود. مهم این است که سبزه هنوز سبز میشود، سمنو هنوز شیرین است و آدمها هنوز بهانهای برای دور هم نشستن پیدا میکنند.
و از همه مهمتر، هنوز امید هست؛ امیدی که خوشبختانه تا این لحظه، هیچ ادارهای برایش مالیات تعیین نکرده است.
نوروز امسال را با یاد و نام تمامی فرزندان مادرمان ایران که در خون خود غلتیدند تا وطن وطن بماند، پاس میداریم و امیدواریم که روزی در همین نزدیکی به همت سربازان دلیرمان، صلح دوباره بال بگشاید.
خدایا همان همیشگی لطفا!!!!
نظر شما