به گزارش روابطعمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، در روایت دفتر داستان حوزه هنری از لحظههایی که در خبرهای ناگوار جنگ گم میشوند آمده است:
به بوی باروت عادت کردهام. به خاک پخش شده در هوا و غباری که نمی دانم از کدام انفجار در شهر پخش شده. چند دقیقه پیش، موج انفجارها آنقدر نزدیک بود که نیم متر به سمت جلو تاب برداشتم و نزدیک بود خودم و دوربینم هر دو به هوا برویم. جایی نزدیک امیر آباد بود که چند خانه مسکونی را زدند و با موتور پنج دقیقهای از انقلاب به آنجا خودم را رساندم که بمب دوم را انداختند. بیست تا دوربین هم داشتم نمیتوانستم همه حجم غصه و غم را ثبت کنم. کاش کار دیگری از دستم بر می آمد جز اینکه آرشیو کاملی از این روزها را در حافظه تصویری خودم و دوربینم ثبت کنم! نمی توانم در خانه باشم و اخبار را چک کنم. انقدر میدانم که فقط نباید نشست و زیرنویسها و خبر فوری را چک کرد. اما الان یازده شب است و مادرم با هزار قسم و آیه برای بار چندم خواسته که به خانه بیایم. مادر است دیگر. به سمت خانه راهی میشوم که میخورم به دسته جمعیتی که نمیدانم این وقت شب زیر باران در میدان فردوسی چه کار میکنند. راهبندان شده و راه جایگزین مسیر را طولانی تر میکند. از اسنپ پیاده میشوم. سرم را پایین میندازم و سعی میکنم با تکرار شعارها و تکبیرها که این روزها مثل ذکری مقرب روی لبان مردم است، با جمعیت همراهی کنم. شارژ دوربینم تمام شده وگرنه عکسهای خوبی میشد گرفت. ترکیب باران و دسته مردمی که پرچم به دست با مشتهای گره کرده دارند حتما میتواند بازخوردهای خوبی در رسانهها بگیرد. ولی حیف. در همین اثنا یکی صدایم زد. سرم را بالا آوردم دیدم پیر زنی از پشت میله های میدان با ویلچر صدایم می زند.
پسرم خیر ببینی...
صدایش را واضح نمیشنوم. دوربینم را روی شانهام جابجا میکنم و به طرفش میروم.
_ جان مادر؟
_ خیر ببینی منو میبری اون طرف؟
با دست آن طرف میدان را نشانه میرود. لبخند میزنم و معطل نمیکنم. ظاهرش به حاضرین جمعیت نمیخورد. شالش افتاده بود و موهای سفیدش زیر باران به پوست سرش چسبیده بود. چشمهایش پف داشت و روی لبهای چروکیدهاش ماتیک قرمز خودنمایی میکرد. با خودم میگویم لابد آن طرف خانهشان است و بخاطر تظاهرات ترافیک شده و باید پیاده برود. برای اینکه به زحمت نیفتد به خودم قول میدهم تا دم خانه برسانمش.
کجاست خونه تون مادر جان؟
نمی شنود.
میخواید ببرمتون تا دم خونه؟
باز هم نمیشنود. صدای تکبیرها بلندتر شده. هر بار هم صدای انفجار موشک و پدافند میآید، به تعداد جمعیت اضافه میشود به جای اینکه کم شود. اصلا با حساب و کتاب زمینی جور در نمیآید. یک سری در تل آویو و حیفا آژیر خطر را میشنوند آب دستشان باشد زمین میگذارند و میروند پناهگاه و آن وقت مردم ما تازه جمع میشوند در میادین و تکبیر میگویند.
تازه از خونه اومدم.
صدای پیرزن مرا از فکرهایم بیرون میکشد. تعجب میکنم.
اومدید تظاهرات؟
پیرزن دستی روی شالش میکشد و روی سرش مرتب میکند.
آره تو خونه دلم طاقت نمیاره. میام یکم دلم اروم بگیره.
میخواهم بپرسم همسر یا فرزندی ندارد که با آنها بیاید که انگار صدای ذهنم را شنیده است.
خیر ندیده ها کانادان. دخترم ونکووره. پسرم مونترال.
از اینکه میگوید خیر ندیده ها، شاخ در میاورم ولی چیزی نمیگم.منتظرم از شوهرش بگوید اما چیزی نمیگوید. میرسیم به آن طرف میدان. میخواهم خداحافظی کنم اما دلم تاب نمیآورد.
همسرتون کجاست؟
سر میچرخاند به سمتم.
تو سی سیو بود تا یه هفته پیش. از روز دوم جنگ اونجا بود!الان زیر خروار خروار خاکه!
صدای انفجار میآید. بوی باروت در هوا پخش شد و صدای تکبیر جمعیت بلندتر شد. پیرزن را زیر طاق یکی از مغازهها میبرم تا خدا نکرده اتفاقی برایش نیفتد. کمی صداها فروکش می کند.
یکی از همینا شوهرمو ازم گرفت و منو از پا انداخت.
در سرم به دنبال عکس هایی می گردم که از مردم زیر آوار گرفتم و از بینشان سراغ پیرمردهای زیر آوار میگردم. دوباره بغض گلویم را می فشارد.
به خونتون موشک خورده؟
پیرزن دستش را کاسه می کند کنار ویلچر و باران جمع می کند. بعد از چند ثانیه دست می کشد به صورتش و چشم هایش را می مالد. انگار اشک هایش را می شوید.
موشک اون وقتی خورد که بچه هام هر شب زنگ میزدن میگفتن رفتیم تظاهرات که ترامپ گور به گوری بیاد حمایتمون کنه. بیاد به مملکتمون حمله کنه
در صدای پیرزن خشمی بود که نمی توانم بنویسمش و حق مطلب را ادا کنم. کار من توصیف کردن نیست. کارم قاب بستن است در یک ثانیه. پیرزن برافروخته بود. گر گرفته بود.
هی گفتم ذلیل مردهها یعنی چی کمک کنه؟ کی با حمله به کسی کمک کرده که این زردنبو دومیش باشه؟
به ترکیب زردنبو فکر میکنم و اقتباسش که لابد از کلمه دستنبو گرفته شده. جلوی خودم را میگیرم که نخندم.
بیا کمک کرد. موشک خورد وسط خیابون و شوهرم که باطری تو قلبش بود، قلبش وایساد. منم که میبینی وضعمو. الان من باید چیکار کنم. دلم خوشه به این صداها. تکبیرا و به این مردم.اینجا میام دلم قرص میشه تنها نیستم. همش میترسم بیفتم تو خونه و کسی نفهمه مردهم یا زنده. باز اینجا مردم هستند. میام اینجا که اقلا مردنم به درد بخوره. واسه خاکم مرده باشم.
مادرم پیام داد کجایی؟ و چند پیامی از طرفش که معلوم است چند بار تماس گرفته و من آنتن نداشته ام.
نمی خواهم پیرزن را که حالا به وضوح اشک میریزد را آن وسط تنها بگذارم.
_ برو پسرم دیرت شده. حتما مادرت چشم انتظارته.
دلم نمیآید بروم و همان جا میایستم. پیرزن میرود لابلای جمعیت زن و مردهایی که پرچم به دست دارند. از کاور کنار چرخ های ویلچرش، پرچم ایران را بیرون می کشد و شروع میکند به باز کردن آن. دختر بچه ای مانتویی که به زور قدش به ارتفاع ویلچر او می رسد، کمک می کند تا پیرزن پرچم را مثل شالی روی سر و شانهاش بیندازد و بعد ویلچرش را به سمت جلو هل می دهد. پیرزن مشتهایش را به هوا بلند میکند و همراه با جمعیت تکبیر میگوید. در ذهنم این لحظه را کادر میبندم اما نمیتوانم به تصویر بکشم.
نظر شما