در این گزارش ، برای آشنایی بهتر با این چه چهره برجسته هنر انقلاب ، 15 رهنمود این هنرمند توانا را که چند ماه قبل در نهمین کرسی از مجموعه نشستهای تخصصی مدرسه ماه با موضوع «روایتهایی از مسیر پر پیچ و خم کار فرهنگی» بیان کرده بود را مرور می کنیم.
1- هر فردی که در کاری موفق بوده است، الزاما همه سخنانش درست نیست. مهم این است که در جملات فکر کنیم. پذیرش، کار سادهای است اما فکر کردن و پذیرفتن، فرایند مشکلی است که کمتر به آن تن میدهیم. اینکه بر اساس گفتهها، چیزهایی را بپذیریم و داوری کنیم اشتباه است و این چیزی است که در جامعه امروز ما متاسفانه مرسوم است.
2- درباره اینکه آیا آثارتان تاکنون دچار سانسور شده است باید بگویم بله این اتفاق افتاده است، انسان از همان اول فکر میکند هر چه مینویسد بهترین است اما افراد بزرگتری کارمان را میخوانند و میبینیم این طور نیست! از وقتی به دنیای حرفهای وارد شدم، یادم نمیآید کتابی نوشته باشم و چاپ نشده باشد. سال ۱۳۶۵ وارد دانشگاه شدم، فراموش نمیکنم با شرمندگی به دانشگاه میرفتم چون فکر میکردم رفقای من در جبهه زیر خمپاره هستند اما من در دانشگاه هستم. به خاطر همین تمام تلاش خود را میکردم که در حوزه کاری خود، بهترین باشم.
3- قرار بود پزشکی بخوانم؛ رخدادهای اجتماعی بسیار در تصمیمگیری و روحیات انسان تاثیر میگذارد. من به تاریخ علاقهمند نبودم، بعد از انقلاب، با دگرگون شدن اجتماع، در تحولات درونی ما هم تاثیر گذاشت. آن زمان وقتی قرار شد رشته تحصیلیام را انتخاب کنم، با تشویق یکی از دوستان به عنوان رشته سوم، تاریخ را هم انتخاب کردم. البته با تحصیل در این رشته توانستم از گذشتگان خودم درسهای خوبی بگیرم و در حد توانم آن درسها را برای خوانندگان بنویسم.
4- درباره چگونگی ازدواجم باید بگویم که ما در ایذه کار میکردیم. برای اهالی آنجا خانه میساختیم. هیچ توقعی برای گرفتن پول نداشتیم. حال و هوای آن روزها متفاوت بود. آنجا سر یکی از نمازها گفتم خدایا من زن میخواهم. به تهران که آمدیم به یکی از خویشاوندان که در حزب جمهوری کار میکرد، گفتم میخواهم ازدواج کنم. او گفت حزب دخترهای خوبی دارد و همان هم شد و ازدواج کردم. ما با سختی زندگی را شروع کردیم و این زندگی داوطلبانه بود. خانم من اتفاقا از یک خانواده برخوردار بود، پدرش در آمریکا دوره دیده بود اما همسرم این زندگی را پذیرفت.
ماشین عروس ما اتوبوس دو طبقه بود، این از سر سادهزیستی نبود بلکه بایدی بود! حاصل ازدواج ما دو فرزند است؛ پسرم در کودکی علاقههای عجیبی به نگارش نشان داد اما خیلی زود راه کج کرد و به جایی در دوران بلوغ رسیده بوده که فکر میکرد هر کاری پدرش میکند نباید انجام بدهد! بعد هم به سراغ طراحی رفت.
5- در نوشتن خیلی منظم هستم وقتی خودم را برای نگارش امری متعهد کنم، امکان ندارد تا به پایان نرسد، کاری دیگری انجام دهم. وقتی در امر روزنامهنگاری دچار سرخوردگی شدم، در دهه ۶۰ تصمیم گرفتم درس بخوانم. بدون اینکه از سهمیه استفاده کنم در یک دانشگاه خوب قبول شدم.
6- درباره اینکه چرا از نشریه «کمان» بیرون آمدم: بزرگترین ایرادی که همکاران به من میگیرند بداخلاقی است. من مدیر نیستم و ادعای مدیریت ندارم سعی کردم با همکاران رفاقت کنم و رفیق آنان باشم علت اینکه دوست داشتم زودتر بازنشسته شوم هم این بود که فکر میکردم دیگر کارایی ندارم و با طیب خاطر از این نشریه بیرون آمدم.
7- در مجله «کمان» به جایی رسیدیم که دیدیم امکان تولید محتوا نداریم البته بیپولی هم بخش دوم دلیل تعطیلی آن بود. نمیشد تظاهر کنیم کار ما خوب پیش میرود. «کمان» در جایی تمام شد که ما ناتمام شدیم. ما از ابتدا هم تنها بودیم. هیچ کس نیامد عصایی زیر بغل ما بدهد تا در رفتن کمک ما باشد. این تنهایی به خاطر لحن و ادبیاتی بود که ما در «کمان» به کار بردیم و این با حوادث روزگار یکی نبود. ما نمیتوانستیم مثل برخی حرف بزنیم و این باعث میشد دیگران چندان به ما روی خوش نشان ندهند.
8- بهبودی درباره اینکه از چه زمانی معروف شده ام : نمیدانم اما رهبر معظم انقلاب خیلی در این موضوع نقش داشت و کارنامه فرهنگی خودم را مدیون برخی یادکردهای ایشان میدانم. ادبیات پایداری مدیون توجه رهبر انقلاب است اگر ایشان این کتابها را نمیدیدند و تقریظها را روی آنها نمینوشتند، سرنوشت این جریان فکری اینگونه نبود.
9- همانطور که هر انسانی اثر انگشت ویژه خود را دارد، هر کسی هم به گونهای متفاوت فکر میکند، این خیلی دیکتاتوری است که بگوییم همه باید از یک مسیر عبور کنند خود خدا برای توجه به انسانها نمیگوید از یک مسیر عبور کنید حالا برای گفتن و نوشتن از جنگ فقط یک مسیر وجود دارد؟ چرا فکر میکنند باید از یک شیوه و یک ادبیات استفاده کنیم؟ گویشها و لحنهای متعدد و متفاوتی وجود دارد.
10- به این نتیجه رسیدهام که هیچ چیزی بهتر از واقعیت نیست و هیچ چیز بهتر از حقیقت، انسان را رها نمیکند. هنوز رویمان نمیشود بگوییم در ۲۹ بهمن تبریز، فقط ۱۳ شهید دادیم. خجالت میکشیم بگوییم در ۱۷ شهریور ۱۲۰ نفر شهید شدند. چون آن زمان گفتند پنج هزار نفر شهید شدند! آیا اوج انقلاب با تعداد زیادی شهید محقق شد؟ نه برعکس این معجزه با تعداد کمی رخ داد. ما حجم زیادی قرائت رسمی داریم که روی گذشته انبار شده و کنار زدن آنها سخت است اما وقتی به کوچه پس کوچههای تاریخ میرویم میبینیم حقیقت به گونه دیگر بود اما نباید از گفتن حقیقت بترسیم.
11- درباره اینکه جایی گفته بود چارهای جز اندیشیدن و آفریدن نداریم: بله این گمان من است. هر کسی به این دنیا میآید، کاری میتواند انجام بدهد که هیچ کسی نمیتواند آن را انجام دهد. هر انسانی که از بطن مادر به وجود میآید استعداد ویژهای دارد که هیچ کس ندارد. مهم این است که انسان به خود مراجعه کند و آن یک مورد را کشف کند ما خیلی کم به خودمان مراجعه میکنیم دائما چشممان به دنبال دیگران است.
12- نگاه به دنیا خیلی اهمیت دارد. واقعیت این است که ما تنها با لحظههایی پیش سر و کار نداریم و باید به این فکر کنیم که چه کار کنیم تا به درد بخوریم. همه ما باید به اندازه توانایی خودمان بر خوبیها بیفزاییم و از بدیها دوری کنیم.
13- نگاه ما نسبت به جامعه، دختران، زنان و برادران خوب نیست. ما دستور دینی داریم که وقتی به هر کسی نگاه میکنیم بدانیم او از ما بهتر است. حق نداریم بگوییم چون دیگران حجاب خوبی ندارند، ما بهتر از آنها هستیم. جهانبینی ما مشکل دارد و باید بیشتر روی خودمان کار کنیم. شناسنامه همه ما صادره از جمهوری اسلامی ایران است، همه عایله این سرزمین هستیم، خودمان را خیلی تجزیه کردیم. انجمن کنار انجمن، جشنواره کنار جشنواره، خود را کوچک کردهایم و گویی تا طرف مثل ما فکر نکند پذیرفته نیست!
14 - همه کتابها مثل فرزندان نویسنده هستند اما هر کدام که وقت بیشتری روی آن گذاشته باشید، جلوه بیشتری دارد. از این جهت «الف لام خمینی» را از جهت حساسیت و وقتی که گذاشتم بیشتر دوست دارم و کتاب «شرح اسم» هم سوانح بیشتری را از سر گذراند.
15- با نگاه تاریخی نمیشود به امروز نگاه کرد. میتوانیم تاثیرگذار و کشنگر باشیم اما مشخص نیست این تاثیر مثبت باشد. نمیگویم باید ساکت باشیم اما باید محتاط باشیم اگر میخواهیم قضاوت کنیم آن را به تاخیر بیندازیم و با قرائن بیشتری این کار را انجام بدهیم.
انتهای پیام/
نظر شما