۱۴۰۵.۰۲.۱۵

اگر روبه‌روی یکی از تابلوهای علی‌محمد شیخی بایستی، چشم‌ات جایی برای مکث پیدا نمی‌کند؛ رنگ‌ها هجوم می‌آورند، نشانه‌ها از هر سو سر برمی‌آورند و خط‌ها مدام چیزی را قاب می‌گیرند و رها می‌کنند. این بی‌قراری، امضای او بود؛ نقاشی که بوم را خلوت نمی‌خواست. نقاشی که صبح ۱۴ اردیبهشت و پس از ماه‌ها تحمل رنج بیماری به دیدار معبودش شتافت.  

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی به نقل از فرهیختگان، شیخی را اگر بخواهیم در یک جمله خلاصه کنیم، همان تعبیری که مرتضی گودرزی (دیباج) در مقدمه مجموعه آثارش به کار برد، دقیق‌ است: «شلوغ، پرانرژی و پرکار». اما این شلوغی، صرفاً ویژگی اخلاقی او نبود؛ به بطن آثارش نیز راه پیدا کرده بود. نقاشی‌های او اغلب همچون میدانی پرهیاهو از رنگ، نشانه و خاطره‌ بصری اند؛ جایی که فرم‌ها روی هم می‌نشینند، خطوط از دل هم عبور می‌کنند و المان‌های مذهبی، جنگ و زیست جمعی، بی‌واسطه، بی‌تکلف و بدون مزاحمت در کنار هم قرار می‌گیرند.

ریشه این جهان تصویری را باید در زیست اولیه او جست‌وجو کرد؛ در آن خاطره مکرر از مجالس عزاداری، از صدای مداحی پدر، از تجربه زیسته‌ مواجهه آیین‌های عزاداری بر سیدالشهداء. همین خاطرات در آثار او به زبان رنگ و خط ترجمه شد: پرچم و خیمه و پنجه و نام ائمه(ع) و... روی بوم او جولان می‌دهند. 

از حیث زبانی، شیخی به نوعی بیان شخصی دست یافته بود که همزمان وامدار نقاشی قهوه‌خانه‌ای و در عین حال، متمایل به نوعی آبستراکسیون آزاد بود. این دوگانگی، یکی از ویژگی‌های مهم آثار اوست: از یک سو، شمایل‌ها، چهره‌ها و نشانه‌های قابل شناسایی؛ و از سوی دیگر، سطوح رنگی، فرم‌های هندسی و ترکیب‌بندی‌هایی که از هرگونه نظم کلاسیک فاصله می‌گیرند. نتیجه، نوعی زبان «میان‌مرزی» است؛ نه کاملاً فیگوراتیو و نه کاملاً انتزاعی.

اما شاید مهم‌تر از همه، آن «روح کودکانه»ای است که در توصیف آثارش به آن اشاره شده است. این کودک‌بودگی، به معنای ساده‌سازی یا خامی نیست؛ بلکه نوعی مواجهه بی‌واسطه با جهان است. رنگ‌های تند و خالص، نوشتارهای ساده، و حتی نحوه چینش عناصر در کادر، همگی نشانه‌هایی از این نگاه‌اند. گویی هنرمند، آگاهانه از پیچیدگی‌های آکادمیک فاصله می‌گیرد تا به نوعی صداقت اولیه دست پیدا کند.

شیخی برخلاف بسیاری از هنرمندان که در برابر نقد موضع دفاعی می‌گیرند، او به گفته نزدیکانش، با فروتنی گوش می‌داد و می‌کوشید تغییر کند. در سال‌های اخیر، نشانه‌های این تغییر به‌وضوح در آثارش دیده می‌شد. در کنار همه این‌ها، او یک هنرمند بود نه از ان دسته هنرمندانی که پشت اثرش پنهان شود. حضورش، پرکاری‌اش، و رابطه‌اش با دیگران، بخشی از همان انرژی‌ای بود که در آثارش نیز دیده می‌شود. غرور نداشت و همین بی‌ادعایی، به او امکان می‌داد که همچنان در حال یادگیری بماند.

وداع با خالق رنگ‌های مه گرفته

اکنون، با رفتن او، آن میدان‌های شلوغ رنگ و نشانه، به‌نوعی به اسناد یک زیست هنری تبدیل شده‌اند؛ زیستی که در آن،هنر متعهد ادامه طبیعی ایمان، خاطره و تجربه جمعی است. مرگ او، اگرچه پایانی برای حضور فیزیکی‌اش است، اما پرسشی را زنده نگه می‌دارد: آیا این زبان صادق و بی‌تکلف، در میان نسل‌های بعدی نیز ادامه خواهد یافت؟ یا در هیاهوی فرم‌های پیچیده و نظریه‌های تازه، به حاشیه رانده خواهد شد؟

فاطمه شریفی

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha